X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396

و در هر شکستى گویا دست کم چند پیروزى هست

سلام

پایم خىلى شوخى شوخى شکست و من ناگهان صاحب شش هفته استعلاجى شدم و همین بهترین فرصت است براى اینکه با خودم بنشینم و حساب کنم که آهاى نوشا! کجاى دنیایى و به کجا مى روى؟

یکشنبه 20 فروردین 1396

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من


حال امشب مرا زنی می فهمد که یک سال تمام یک رابطه ی عاشقانه ی لانگ دیستنس را تاب آورده و فردا ، همین فردا درست بعد از اذان صبح معشوقش را توی فرودگاه در آغوش خواهد کشید و عطر تنش را با هر نفس مزمزه خواهد کرد. ذوق دارم .خیلی . همه ی ذوق و شوق و خنده ها و آرزوهایم را دارم توی کوله پشتی ام با خودم می برم و حس خوبی مدام به من می گوید که همه چیز بهترتر خواهد شد... دارم میروم اعتکاف و همه ی جانم الحمدالله و ان شاالله است...


پ.ن: می دانی اعتکاف یعنی چه؟ یعنی درنگ کردن و بعد ادامه دادن. یعنی همه چیز سه روز متوقف میشود الا تو و معشوق. بعد جان میگیری و ادامه میدهی. حتی شاید مسیرت را عوض کنی/ عوض کند...

برچسب‌ها: فردا تو می آیی
سه‌شنبه 15 فروردین 1396

Diaries of a Coward



خودم میدونم خیلی احمقانه است ولی دلیل اینکه:
 جواب اکثر تلفن هام رو نمیدم،
 وارد تلگرام و اینستاگرام نمیشم،
کامنتهام را تایید نمی کنم،
حوصله هیچی و هیچ کس را ندارم،
پست جدید نمی نویسم،
اعصاب ندارم،
فقط و فقط این است که قورباغه های زشت و خر نوشتن سه تا مقاله و پروپوزال و تکالیف استراتژی سازمان و درس خواندن برای امتحان جامع را نادیده گرفته ام و حالا یک گله وزغ چاق و درشت با آن چشم های وغ زده همه جای زندگی ام نشسته اند و زل زده اند بهم.
چهارشنبه 9 فروردین 1396

تشریف ده عشاق را


قرار ما ، امشب، بین مغرب و عشا ، همان موقع که مرغهای آمین را راهی دعاها می کنی و اکلیل های استجابت توی قنوت های منتظر می پاشی... تو که می دانی من از سالی که رجبش با آرزوهای برآورده شروع شود انتظاری جز بغل و دلخوشی ندارم. دستایهم را گرم بگیر و توی گوشم از عاشقانه ها بگو ...

دوشنبه 30 اسفند 1395

همایون بادت این روز و همه روز

شنبه 28 اسفند 1395

وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلَادُکُمْ و مُرغانِ عِشقُکُم فِتْنَةٌ


یه جفت از مرغ عشق ها رو فروختم، برگشتم دیدم چشماش سرخ شده از گریه و هی به هر بهانه میره برا اون پنج تای باقی مونده نوووچ میکشه و بغضش رو قورت میده. امروز هم زنگ زده میگه به خریدارشون گفتی باهاشون حرف بزنه تا دلشون نگیره؟



پ.ن: مرغهای عشق شده بودن هفت تا توی سه تا قفس، مامانه نمی رسید هر روز بهشون نون تست و جوانه گندم و کاهو خرد شده و ارزن بده. بخاطر همین دوتا رو فروختیم.



برچسب‌ها: نوشا و مامانه اش
شنبه 28 اسفند 1395

Veni, Vidi, Vici

زن بودن را خوب بلد نیستم، تمرین نکرده ام و غریزه  های تک و توکی که از نسلهای قبلی در بدنم جا خوش کرده اند مدتهاست غبار گرفته اند. بلد نیستم شب چهارشنبه سوری فالگوش بایستم و لباس نو بپوشم و با هر صدای بالاتر از سی دسی بل جیغ بزنم. بلدم بروم توی استانبولی  آتش کوچکی درست کنم و ترقه را تحریم کنم و حواسم باشد که به همه خوش بگذرد و کسی دست و بالش را زخم نکند.

دوست دارم باغچه ای داشته باشم برای شب عید و چهارشنبه سوری و شب چله. دوست دارم آدمهای عزیزم را دور هم جمع کنم. مثل موشی که سکه هایش را قایم میکند نسبت به آدمهایم خسیس و حساس هستم.

ساعت هوشمند خریده ام. قدمهایم را می شمارد و حساب زنگ و اس ام اس هایم را دارد و ساعت خوابم را تحلیل میکند. گاهی در دنیای همه چی هوشمند احساس خنگی میکنم. سرعت علم خیلی زیاد شده است و این جذاب و کمی ترسناک است.

از آدمهای با ایمان خوشم میاید. منظورم کسانی است که به حق حسینا به عنوان خدا و حق خودشان به عنوان بنده واقف هستند. آنها به  رسیدن رزق و برکت دادن خدا از جایی که فکرش را هم نمیکنند آنقدر مطمئن هستند که دیگران به طلوع خورشید. من قاری بی عمل و بی باور قرآن هستم. وگرنه مگر میشود هر شب بخوانی یزرقه من حیث لایحتسب و باور نکنی؟

اعتکاف سال 1396 را ان شاالله مهمان دانشگاه تهران خواهم بود. امیدوارم  نسبت به پارسال که در دانشگاه شریف بودم،بهره ی بیشتری ببرم. این اعتکاف هم سنت خوبی ست که توی زندگی ام آمده. هنوز هم گاهی شبها توی زمزمه های نیمه شب معتکف ها بیدار می شوم و تعجب میکنم که حسینا خواسته بیایم بین بنده های دست چینش.

خانه، خانه، خانه. آنقدر میگویم که حسینا دست بکار شود.

سال خوبی بود نه؟ پر از کار و درس و فعالیت. در عین حال هیچ نکته ی برجسته ای نداشت. دنیا رام بود و من آرام.

 ماهی گلی های واحدمان را بردم خانه تا خدای نکرده توی تعطیلات نمیرند. تا امروز برای یک جفت ماهی فینگیلی دو هزارتومانی یک تنگ خریده ام و یک تکه گیاه دریایی روی چوب و غذا و علف دریایی و جمعا سی تومان خرجشان شده! عوضش جایشان خوشگل  و دلباز است و سرخوش شنا میکنند. راضی ام.

امروز شنبه ی خوبی است. 


دوشنبه 23 اسفند 1395

با خیالت زندگی می‌کنم و با خودت عاشقی ...


 متن های 23 اسفند چند سال اخیر ا میخوانم و با خودم فکر میکنم 34 سالگی فقط آنجایش که نشسته ای روی مبل دنج خانه ی دوستت و حسینایی هست که بهش اعتماد داری و نمازی که خوانده ای و دوستانی که از هلند تا شیراز در جان ات نشسته اند و خانواده ای که یکدانه اند و نینوئی که جانِ جانِ جان است و مردی که عاشقش هستی و سفری که برایش خوابها دیده ای و لابد خانه ای و خنده هایی و آخ خدا جان ممنونم که نبودم و دانستنی که اگر باشم این جهان و خلقتت را بسیار دوست خواهم داشت... ممنونم حسیناجان...


برچسب‌ها: نوشای 35 ساله
شنبه 21 اسفند 1395

Carpe diem


لیست آرزوهای تولدم رو امسال به کسی نداده بودم. به نظرم دلیلی  نداشت چون خودم خُرد خُرد همه شون رو داشتم می خریدم. آدم که برای تولدش هدیه ای نمیخواد که خودش بتونه به راحتی بخره! هدیه تولد خوبه خاص باشه. مثل یه دعای خیر حسابی، مثل یه قرمزپلوی مجلسی، مثل خنده های بلند با آدمهای معرکه ی زندگی ات، مثل خونه ای که آرزوته و می دونی حسینا آدرسش  رو بلده ، مثل سفر با اونی که دلت براش میره ...


و مثل وقتی که میری خونه دوستت و توی قفسه ی لوازم آرایشی اش یه ژل اسکراب صورت میبینی و با خودت میگی کاشکی از اینا تو ایران هم بود که منم بخرم و درست بعد از چند دقیقه میفهمی که اون ژل قراره مال خودت بشه!

مثل وقتی که هیشکی نمیدونه تو عاشق  جاسوئیچی های برند فیلیپی هستی و دوستت زنگ میزنه و میگه هدیه تولدت رو گذاشتم توی اکانت دیجی کالا ( بله این دوستم user و password منو داره) و میری میبینی یه دونه جاکلیدی فیلیپی اونجاست!!!


توی این چند ساله از این لحظه ها توی زندگی ام زیاد شده ، آدمهای مهم آدمهای خوب آدمهای گرون و کمیاب ... یه جوری که انگار حسینا  یه الک گرفته دستش و آدمها رو برام سوا کرده... من خیلی خوشبختم... خیلی خوشبخت... 


خب مشکل ها هم هستن، ترسهای مالی و تنهایی و محل کار خر و  اینجوری نیست که آسمونم همیشه آفتابی و دلم همیشه قندون باشه، ولی دلم گرمه که برای هوای بارونی حسینا برام چتر کنار گذاشته و برای شب سرد یکی هست پتوی امنیتم بشه... همین بس نیست؟ حتمن هست...



“I would rather walk with a friend in the dark, than alone in the light.” 
― Helen Keller


پ.ن: دیشب داشتم با دوستم در مورد سن حرف میزدم و به این فکر کردم که این مدت نمیدونم چطوری گذشت که  اصلا نفهمیدم چطوری 35 ساله شدم. بعد امروز نوتیفیکیشن اومد که امروز 33 سال و 11 ماه و 28 روزه هستی!

دوشنبه 16 اسفند 1395

می شود دست هات را به سر زندگیم بکشی که دختر خوبی شود ؟


اسفند عزیز رسید، ماه معوقه ها و هوای نفس کشیدنی و بدو بدوهای زیاد و حاسبوا قبل ان تحاسبوا. اسفند ماه خوبی است. ماه اول بهار است. نه بارانش اذیت دارد و نه برفش سرما... دخترکی است که خوش خوشان توی پیاده رو  راه میرود و سوت میزند. اسفند را دوست دارم. صدالبته تولدم هم  آخرهای همین ماه است و نمیتوان ادعا کرد که کیف ندارد... 
سال خوبی گذرانده ام: سفر رفته ام، درس خوانده ام، نمازهای خوبی خوانده ام، معشوقم را دیده ام، نینو را به اندازه ی کافی ماچ کرده ام چلانده ام و ضرر مالی نداشته ام و بیمار هم نشده ام. خدا را شکر.
انتظار سال بهتری دارم: امتحان جامع بدهم و مطالعه های خوبی داشته باشم و سفر فرنگ بروم و نماز قضایم کم باشد و هر روز بتوانم کیفور قرآن بخوانم و به بدنم برسم و خانواده ام  و دوستانم را بیشتر و به خوشی ببینم و قرض هایم را بدهم و جز خدا به کسی مدیون  نباشم. ان شاالله


پ.ن: دوست دارم امسال خانه بخرم. یک خانه ی هشتاد متری در تهران با نورگیر خوب و دو تا اتاق خواب و آشپزخانه ی دلباز و همسایه های بی آزار. دلم میخواهد برکت به اعمال و اموالم بدهی حسینا جان.

پ.ن.2: با خواندن پست های اخیرم متوجه شدم در زندگی آدمهای معمولی اتفاق خاصی نمی افتد. این روال را دوست دارم.
( تعداد کل: 128 )
   1      2      3      4      5      ...      13      >>