X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 اسفند 1395

همایون بادت این روز و همه روز

شنبه 28 اسفند 1395

وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلَادُکُمْ و مُرغانِ عِشقُکُم فِتْنَةٌ


یه جفت از مرغ عشق ها رو فروختم، برگشتم دیدم چشماش سرخ شده از گریه و هی به هر بهانه میره برا اون پنج تای باقی مونده نوووچ میکشه و بغضش رو قورت میده. امروز هم زنگ زده میگه به خریدارشون گفتی باهاشون حرف بزنه تا دلشون نگیره؟



پ.ن: مرغهای عشق شده بودن هفت تا توی سه تا قفس، مامانه نمی رسید هر روز بهشون نون تست و جوانه گندم و کاهو خرد شده و ارزن بده. بخاطر همین دوتا رو فروختیم.



برچسب‌ها: نوشا و مامانه اش
شنبه 28 اسفند 1395

Veni, Vidi, Vici

زن بودن را خوب بلد نیستم، تمرین نکرده ام و غریزه  های تک و توکی که از نسلهای قبلی در بدنم جا خوش کرده اند مدتهاست غبار گرفته اند. بلد نیستم شب چهارشنبه سوری فالگوش بایستم و لباس نو بپوشم و با هر صدای بالاتر از سی دسی بل جیغ بزنم. بلدم بروم توی استانبولی  آتش کوچکی درست کنم و ترقه را تحریم کنم و حواسم باشد که به همه خوش بگذرد و کسی دست و بالش را زخم نکند.

دوست دارم باغچه ای داشته باشم برای شب عید و چهارشنبه سوری و شب چله. دوست دارم آدمهای عزیزم را دور هم جمع کنم. مثل موشی که سکه هایش را قایم میکند نسبت به آدمهایم خسیس و حساس هستم.

ساعت هوشمند خریده ام. قدمهایم را می شمارد و حساب زنگ و اس ام اس هایم را دارد و ساعت خوابم را تحلیل میکند. گاهی در دنیای همه چی هوشمند احساس خنگی میکنم. سرعت علم خیلی زیاد شده است و این جذاب و کمی ترسناک است.

از آدمهای با ایمان خوشم میاید. منظورم کسانی است که به حق حسینا به عنوان خدا و حق خودشان به عنوان بنده واقف هستند. آنها به  رسیدن رزق و برکت دادن خدا از جایی که فکرش را هم نمیکنند آنقدر مطمئن هستند که دیگران به طلوع خورشید. من قاری بی عمل و بی باور قرآن هستم. وگرنه مگر میشود هر شب بخوانی یزرقه من حیث لایحتسب و باور نکنی؟

اعتکاف سال 1396 را ان شاالله مهمان دانشگاه تهران خواهم بود. امیدوارم  نسبت به پارسال که در دانشگاه شریف بودم،بهره ی بیشتری ببرم. این اعتکاف هم سنت خوبی ست که توی زندگی ام آمده. هنوز هم گاهی شبها توی زمزمه های نیمه شب معتکف ها بیدار می شوم و تعجب میکنم که حسینا خواسته بیایم بین بنده های دست چینش.

خانه، خانه، خانه. آنقدر میگویم که حسینا دست بکار شود.

سال خوبی بود نه؟ پر از کار و درس و فعالیت. در عین حال هیچ نکته ی برجسته ای نداشت. دنیا رام بود و من آرام.

 ماهی گلی های واحدمان را بردم خانه تا خدای نکرده توی تعطیلات نمیرند. تا امروز برای یک جفت ماهی فینگیلی دو هزارتومانی یک تنگ خریده ام و یک تکه گیاه دریایی روی چوب و غذا و علف دریایی و جمعا سی تومان خرجشان شده! عوضش جایشان خوشگل  و دلباز است و سرخوش شنا میکنند. راضی ام.

امروز شنبه ی خوبی است. 


دوشنبه 23 اسفند 1395

با خیالت زندگی می‌کنم و با خودت عاشقی ...


 متن های 23 اسفند چند سال اخیر ا میخوانم و با خودم فکر میکنم 34 سالگی فقط آنجایش که نشسته ای روی مبل دنج خانه ی دوستت و حسینایی هست که بهش اعتماد داری و نمازی که خوانده ای و دوستانی که از هلند تا شیراز در جان ات نشسته اند و خانواده ای که یکدانه اند و نینوئی که جانِ جانِ جان است و مردی که عاشقش هستی و سفری که برایش خوابها دیده ای و لابد خانه ای و خنده هایی و آخ خدا جان ممنونم که نبودم و دانستنی که اگر باشم این جهان و خلقتت را بسیار دوست خواهم داشت... ممنونم حسیناجان...


برچسب‌ها: نوشای 35 ساله
شنبه 21 اسفند 1395

Carpe diem


لیست آرزوهای تولدم رو امسال به کسی نداده بودم. به نظرم دلیلی  نداشت چون خودم خُرد خُرد همه شون رو داشتم می خریدم. آدم که برای تولدش هدیه ای نمیخواد که خودش بتونه به راحتی بخره! هدیه تولد خوبه خاص باشه. مثل یه دعای خیر حسابی، مثل یه قرمزپلوی مجلسی، مثل خنده های بلند با آدمهای معرکه ی زندگی ات، مثل خونه ای که آرزوته و می دونی حسینا آدرسش  رو بلده ، مثل سفر با اونی که دلت براش میره ...


و مثل وقتی که میری خونه دوستت و توی قفسه ی لوازم آرایشی اش یه ژل اسکراب صورت میبینی و با خودت میگی کاشکی از اینا تو ایران هم بود که منم بخرم و درست بعد از چند دقیقه میفهمی که اون ژل قراره مال خودت بشه!

مثل وقتی که هیشکی نمیدونه تو عاشق  جاسوئیچی های برند فیلیپی هستی و دوستت زنگ میزنه و میگه هدیه تولدت رو گذاشتم توی اکانت دیجی کالا ( بله این دوستم user و password منو داره) و میری میبینی یه دونه جاکلیدی فیلیپی اونجاست!!!


توی این چند ساله از این لحظه ها توی زندگی ام زیاد شده ، آدمهای مهم آدمهای خوب آدمهای گرون و کمیاب ... یه جوری که انگار حسینا  یه الک گرفته دستش و آدمها رو برام سوا کرده... من خیلی خوشبختم... خیلی خوشبخت... 


خب مشکل ها هم هستن، ترسهای مالی و تنهایی و محل کار خر و  اینجوری نیست که آسمونم همیشه آفتابی و دلم همیشه قندون باشه، ولی دلم گرمه که برای هوای بارونی حسینا برام چتر کنار گذاشته و برای شب سرد یکی هست پتوی امنیتم بشه... همین بس نیست؟ حتمن هست...



“I would rather walk with a friend in the dark, than alone in the light.” 
― Helen Keller


پ.ن: دیشب داشتم با دوستم در مورد سن حرف میزدم و به این فکر کردم که این مدت نمیدونم چطوری گذشت که  اصلا نفهمیدم چطوری 35 ساله شدم. بعد امروز نوتیفیکیشن اومد که امروز 33 سال و 11 ماه و 28 روزه هستی!

دوشنبه 16 اسفند 1395

می شود دست هات را به سر زندگیم بکشی که دختر خوبی شود ؟


اسفند عزیز رسید، ماه معوقه ها و هوای نفس کشیدنی و بدو بدوهای زیاد و حاسبوا قبل ان تحاسبوا. اسفند ماه خوبی است. ماه اول بهار است. نه بارانش اذیت دارد و نه برفش سرما... دخترکی است که خوش خوشان توی پیاده رو  راه میرود و سوت میزند. اسفند را دوست دارم. صدالبته تولدم هم  آخرهای همین ماه است و نمیتوان ادعا کرد که کیف ندارد... 
سال خوبی گذرانده ام: سفر رفته ام، درس خوانده ام، نمازهای خوبی خوانده ام، معشوقم را دیده ام، نینو را به اندازه ی کافی ماچ کرده ام چلانده ام و ضرر مالی نداشته ام و بیمار هم نشده ام. خدا را شکر.
انتظار سال بهتری دارم: امتحان جامع بدهم و مطالعه های خوبی داشته باشم و سفر فرنگ بروم و نماز قضایم کم باشد و هر روز بتوانم کیفور قرآن بخوانم و به بدنم برسم و خانواده ام  و دوستانم را بیشتر و به خوشی ببینم و قرض هایم را بدهم و جز خدا به کسی مدیون  نباشم. ان شاالله


پ.ن: دوست دارم امسال خانه بخرم. یک خانه ی هشتاد متری در تهران با نورگیر خوب و دو تا اتاق خواب و آشپزخانه ی دلباز و همسایه های بی آزار. دلم میخواهد برکت به اعمال و اموالم بدهی حسینا جان.

پ.ن.2: با خواندن پست های اخیرم متوجه شدم در زندگی آدمهای معمولی اتفاق خاصی نمی افتد. این روال را دوست دارم.
یکشنبه 8 اسفند 1395

همه عاشق های دنیا در سرم دشتی می خوانند



- خوبم. اسفند ماه شده و سرم گرم می بهار است.

-  مشق های دانشگاه را پشت گوش انداخته ام و الان هر کدامشان یک وزغ گنده ی زشت شده اند و دارند نگاهم میکنند.

- محل کار من بد نیست. مدیرم بشدت بد است. این تا حد زیادی تقصیر خودم است. فروتنی و تواضع بهانه است. من ترسو هستم و از تغییر و از گرفتن حق خودم میترسم.

- نینو شیرین زبان من شده است. دندانش افتاد و آن را همراه با آرزویش داد به من تا بگذارم زیر بالشم. البته توصیه کرد بهتر است آرزو کنم که دیابت خواهرزاده ام زودتر خوب شود.

- لاله، آقا، پاثی ، آیدا ، حسنی، زری

- 14 روز دیگر وارد سی و پنج سالگی میشوم. باورم نمی شود اینهمه بزرگ شده باشم. آدم بزرگ بودن همین بود؟ ناامیدانه نیست ها! فقط عجیب است! 

- ازدواج هایی که میبینم به من امنیت کافی برای تغییر وضعیت زندگی ام نمی دهند. شاید این بخاطر این مسئله است که خوشی ازدواج در خفا و دردسرهایش در عیان است. نمی دانم. 

- دلم میخواهد بروم چند سالی در  شیراز زندگی کنم.

- فیلم Elle را دیدم و غمگین شدم. زیبا بود و مثل همه فیلم های فرانسوی عصبی ام کرد.



پ.ن: تو مثل فرش ایرانی زیبا هستی، مثل آواز دشتی دلنشینی، نمی شود نخواستت، نمی شود با همه جان و تن نخواستت...

چهارشنبه 4 اسفند 1395

روبان صورتی و چشمهای سرخ


یادم هست که تابستان هشت سالگی بود. خانه پدربزرگ بودیم و غم  و نگرانی  مشق و مدرسه در میان نبود. صبحها بعد از صبحانه فرار می کردم به خلوت ته باغ و غرق در فلسفه ی بی بدیل آفرینش، پیچیده در صدای گنجشک ها و سسک ها، لانه ی مورچه ها را می جوریدم... ته باغ، بین آن دوتا سپیدار قدیمی، پشت درخت توت متواضع، اطاق آبی من بود. آنجا تصور وجود خدا دیگر شبیه ناممکن ها نبود: مگر نه اینکه خودم نیز می دیدم و دیده نمی شدم؟ و خدا بودن در ذهن هشت ساله ی من چه شیرین می نمود ... در اتاق بی سقفم صدای سکوت را کشف کردم، و بوی زمان را که عصر و صبح و شب بسیار توفیر داشتند و طعم فراموشی را که ترکیبی از صمغ کاج و آلبالوی کال بود... اتاق، سخاوتمندانه به من جفت گیری حشرات را نشان داد و شکار  رفتن سرحوصله ی عنکبوت ها  و بزرگ شدن جوجه ی سار را، اما مقام بزرگترین تجربه همچنان در دستان سپیدار است. همان که روی تنه اش زنجره ای ساعتها تقلا کرد و تقلا کرد و تقلا کرد تا تیره ی پشتش شکافت و آواز تولدش را خواند که : پوست انداختن درد دارد، رشد درد دارد، درد دارد، درد دارد...

سه‌شنبه 3 اسفند 1395

Siesta


ای ابروان وحشــی تو لشکر مغول!‏
پس کی دل خراب من، آباد می شود؟

در تو هزار مزرعه،خشخاش ِ تازه است
آدم به چشـــــــــــــم های تو معتاد می شود 

چهارشنبه 27 بهمن 1395

جاده‌ی عاشقی ات حادثه ساز است، رضا !


از این سفر مشهد همین بس که فردای رسیدنم نماز ظهر و عصر رو شکسته خونده بودم  
( تعداد کل: 124 )
   1      2      3      4      5      ...      13      >>