X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 16 آذر 1395

روز دانشجو


فارغ از سخنرانی ها، جشن ها، جُنگ ها و جنگ های امروز، فارغ از دغدغه ی اتاق شش متری و کتابخانه ای که مدتهاست جا ندارد و فارغ از فکرهای خبیث مالی، امروز برای خودم بیست و سه جلد کتاب تخصصی و معرکه خریده ام و امیدوارم که هرگز از آموختن و تحصیل علم،  فارغ نشوم...

دوشنبه 15 آذر 1395

یه گِله ی کوچولو


سلام

 همیشه ترجیحم این بوده که فقط یه هویت داشته باشم، این یعنی  فقط یه اسم و یه پروفایل و یه وبلاگ و یه اینستاگرام و یه شماره موبایل و قس علی هذه... اینجا هم اگر اسم مستعارم نوشاست بخاطر اینه که لزومی نمی بینم هر کسی با گوگل کردن اسمم به وبلاگم که محل نوشتن از احساسات و افکار شخصی منه برسه. حالا اینا رو گفتم که چی بشه؟

که بگم لطفاً توی اینستاگرام حواس جمع ترباشید و زیر پست هام  منو پرنده ی گولو یا نوشا خطاب نکنید. دوست ندارم  به کسانی که مخاطب وبلاگم نیستن توضیح بدم این اسمها یعنی چی. دلم نمی خواد مجبور بشم دو تا اینستاگرام داشته باشم یا صفحه ام رو از حالت عمومی دربیارم.

و لطفاً لطفاً لطفاً با دادن لینک وبلاگ و یا اینستاگرام من، خواستگار معرفی نکنید. باور کنید این کار خوب یا مودبانه ای نیست. وقتی میام تو پیغامها میخونم که ببخشید اینجا رو یکی از خوانندگانتون معرفی کردن برای ازدواج و من می خواستم ببینم چند سالتونه یا ساکن کدوم شهر هستید یا هرچی، انگار یکی بهم گفته ببخشید من وقتی خودتون تشریف نداشتید اومدم کمدهاتون رو گشتم و دفتریادداشتتون رو خوندم و توی یخچال رو هم دیدم و حالا میخواستم بپرسم آدرس خونه تون کجاست!!!




دوشنبه 15 آذر 1395

قصه ی حسن یوسف و حنجره ی زخمی ترنج


من مس دیده بودم. خیلی. اما کیمیا رو فقط شنیده بودم. گفته بودی بعضی آدمها هستند که وجودشون نعمته، که خلقتشون مزه ی الحمدالله میده، که  الفبای کلامشون طعم نور و عسل میده... من شنیده بودم، ندیده بودم...



پ.ن: صد سال بعد هم که برگردم  یادم نمیره چرا فقط یه رد پا توی این تکه از مسیر زندگی ام هست...



یکشنبه 7 آذر 1395

ما را چو شیشه ی می مست مدام بگذار


من برادر ندارم، ولی شک دارم که اگر برادری داشتم آیا به پیاده روی اربعین می رفت و آیا به یاد خواهرش قدمی چند به شوق برمیداشت و آیا پرچمی مزین به نام حسینا را کوله بار خود میکرد و به دستم می رساند یا نه. باری من خوشبخت ترین نوشای جهانم ، چرا که برادرانه ترین سوغات دنیا را در دستانم دارم...



عکس پرچم با رنگهای اصلی در اینستاگرام 

شنبه 6 آذر 1395

آنچه سبک می آید





سلام

برف آمد، بچه ها خندیدند،مادرها عکس گرفتند، پدرها سر تکان دادند و ماشین ها لیز خوردند. من برف دوست ندارم. سرد است، آب هم که  نشود یخ میزند، آدم نگران گربه ها و پرنده ها می شود، از گرم بودن خانه خجالتش میاید.من برف دوست ندارم. برای طبع من زیادی سرد است.


مامانه پنج شنبه برای ایمپلنت جراحی کردند، باباهه عصر پنج شنبه خبردار شدند و جمعه ظهر زنگ در را  زدند. باباهه آخر یک ماهی بود که  ایران نبودند. رفته بودند کربلا کارهای برق دهی و سیم کشی موکب ها را انجام میدادند. وقتی  برگشتند توی چشمای مامانه لامپ روشن شد انگاری.


نینو دزدکی پشت جلد سررسید باباهه نوشته " بابا مَه مود". عکس را گذاشتم توی اینستاگرام و شنیدم که گفتید شبیه ماه مانه گفتن من است. دلم غنج رفت.


بسته های پستی عاشقانه ترین بسته های جهان هستند. فکر کن یک بسته برایت برسد و تویش نامه و لواشک باشد. 


نوعی از بسته ها هم هست که با کلمه توصیف نمیشوند. مثل همانی که الان در ترمینال بیهقی منتظر من است و توی این دو روز موفق نشده ام بروم پی اش، همانی که برادرم برایم از کربلای عشق آورده و  دلم برایش می رود. وبلاگ نویسی از اول برایم شگون داشته، بهترین دوستها و عشق عالم را به من داده. 


از مرگ آشناهایم می ترسم. عزیزان نه ها. آن خود زجر دیگری است. منظورم مرگ آشناهاست. مثل کوهن، مثل موذن زاده، مثل همه ی صداها و قیافه ها و نوشته هایی که هویتم را ساخته اند. از مردن شخصیت های هویتم می ترسم.


سقای آب و ادب را دوباره خوانی کردم و  بغضم ترکید. بغض محرمی ام که امسال گمش کرده بودم ترکید. نینو چشمهایم را پاک کرد و گفت کتاب امام های غمگین نخوان، کتاب امام شاد بخوان. آرزو کردم در طالع اش دیدن روی ماه و خواندن کتاب مهربانی امام شاد (عج) نوشته شده باشد و کتاب را بستم. دوست دارم نینو دین اش را آزاد و شاد بشناسد.


وقتی فکری در دلم سنگینی می کند شما متوجه می شوی. وقتی دلگیرم،شادم، خسته ام، ذوق زده یا نگرانم شما متوجه می شوی .پس بگو چگونه این حجم از دلتنگی را می بینی و هیچ هیچ هیچ نمی گویی؟


عنوان نوشت:

آنچه سبک می آید

برف 

آنچه سنگین می گذرد

برف، برف








دوشنبه 1 آذر 1395

نینوی حرفه ای


قرار بود برای درس "بدن حیوانات از چه پوشیده شده است؟" توی علوم یه گوسفند نقاشی کنن و روش رو با پشم بپوشونن . براش ده تایی نقاشی گوسفند نشون دادم که نینو جان کدوم گوسفند رو دوست داری؟ ایشون هم که فکر کرده بود باید خودش نقاشی رو بکشه اینو انتخاب کرد:


و در برابر تعجب ما یه پنج دقیقه ای رو صرف این کرد که ثابت کنه این خود خود خود گوسفنده و اصلا تو کل جهان گوسفندی از این کامل تر پیدا نمیشه. منتها دقیقا دو دقیقه بعد که من مداد دستم گرفتم تا گوسفند منتخب رو بکشم تازه دوزاری اش افتاد که نقاشی با خودش نیست و طی یک نرمش قهرمانانه تصمیمش رو عوض کرد و این یکی نقاشی رو پسندید!!!


بعله، یه همچین دانش آموزی هستن ایشون!!



پ.ن:  ماحصل مشق درس علوم (+)( با استفاده از  پنبه های داخل بالشم و سایه ی چشم و کاغذ رنگی و ریشه های فرش اتاقم!)


شنبه 29 آبان 1395

تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من


قرار بود زمستون که شد روزها کوتاه تر بشن، ولی امسال انگار شب و روز باهم کوتاه شده اند. تا به خودم میام شب شده، فردا شده، آخر هفته شده و روز از نو روزی از نو... دوستانم رو بیست ساله که ندیده ام! به همه قول داده ام ها، ولی زمان مثل دونه های ریز شن از لای دستام سر خورده و رفته...

من، نوشا، عاشق خرید از بازارهای روز، خرید از دستفروش ها و خرید از مغازه های همه چی فروشی هستم. من، نوشا، یه سر رفته ام فروشگاه خانه و کاشانه  و بعدش هم  جمعه بازار و نصف بودجه ماه آذرم رو صرف خرید خرت و پرت های واقعی کرده ام.

چند سالی هست که نینو با من میاد حموم. پریروز انقدر تو حموم بازی کردیم که قند جفتمون افتاد. خدایا این بچه کی اینهمه بزرگ شد؟ انگار همین دیروز بود که با هر بار شامپو کردن جیغ میزد که کور شدم!!! خدایا شکرت که بچه ام داره روز به روز شیرین تر و بالنده میشه.

بابا نیست و مامانه همش دوست داره ما جلو چشمش باشیم. خانواده ام رو دوست دارم.خیلی. زندگی کردن توی خونه ی پدری وقتی به سن من باشی اصلا راحت نیست. ولی راستش خیلی وقتا به همین شیرینی های کوچیک می ارزه. به اینکه کسی هست برای نماز صبح بیدارت کنه...

نرفتم. بد شد که نرفتم. فاطمه و رسوب و برادر محمدم و الهه و خیلی از کسانی که میشناسم رفته اند. من نرفتم.اشتباه کردم. مسیر سه روزه ی نجف تا کربلا ، اعتکاف  بی نظیریه. من امسال مفت از دست دادمش...

می شود بنویسم و از تو ننویسم؟ منتها جور نمی شود. آنطور که باید به دلم بنشیند نمی شود. شاعر خوب گفته که مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست، همه با قافیه ی عشق مصیبت دارند...


 
شنبه 22 آبان 1395

بردنی ها را فقط از سینه ما می بری


سلام
این مدت که ننوشتم  خبرها اونقدر موندن تا کهنه شدن، گرچه خبر خاصی هم نبود. خیلی وقتها صفحه ی یادداشت جدید رو باز میکردم که بنویسم ولی یا کلماتم لیز میخوردن از دستام یا مدیرم می اومد وایمیستاد بالا سرم یا تهش یکی تو سرم میگفت بنویسی که چی؟ 

ترم سه با قصد دوستی پیش نیومده، تا به خودم میام هفته تموم میشه و ارائه پشت ارائه، امتحان پشت امتحان... دانشگاه داره ادای زندگی رو درمیاره: سخت، ممتد، طاقت فرسا و به امید فردای واهی و نیامده...

توران میرهادی هم تموم شد تا به این بهانه گوگلی کرده باشیم و ابراز تاسفی... من؟ نه من هم نمیشناختمش و من هم مثل بقیه نشسته ام و شاهد خالی شدن ایران از اسمهای خوش آهنگی مثل توران هستم.

ترامپ هم با اکثریت الکترال برنده انتخابات شد  تا لابد ثابت کنه که کار نشد نداره و از شما چه پنهون من خوشحالم. یعنی هر جوری فکر میکنم می بینم با پیش زمینه ای که از هیلاری کلینتون هست، نمی شد برای هیچ صلحی بهش اعتماد کرد.ترامپ بازرگانه و حداقل میشه انتظار داشت یه تکون حسابی به اقتصاد بده. حالا گیرم که از این تکون چیزی اش سهم من یه لاقبای ایرانی نشه.

دیروز صبح با خبر مرگ لئونارد کوهن بیدار شدم. صداش خوب بود. خوب و گرم. اونقدر گرم که انگار خدا روی خلقت یه پتو کشیده باشه. حالا دیگه نیست. رفت. رفته و من گریه کرده ام و نماز شب اول قبر هم براش خونده ام. مطمئنم جای  لئونارد کوهن  پیش خدا عزیز و خوبه. با ترانه هاش اونقدر پتو روی مردم ناامید و سرمازده کشیده که خدا بغلش کنه و بگه حالا نوبت توست که امن باشی...

باباهه هم به سیاق هر سال راهی خونه ی  معشوق شد. کافیه چشمهام رو ببندم تا بتونم ببینمش که ایستاده دم موکب و خیالش رو سپرده به نسیمی که از طرف کربلا میاد... بابا خدمت به مردم رو عاشقانه دوست داره...

گفتی تو یا نمیذاری من بخوابم یا اگر خوابیدم نمیذاری جیک هیشکی و هیچی دربیاد. نوشتم که یادم بمونه یکی منو بهتر از خودم میشناسه.

خبر آخر اینکه دیگه عثمان ندارم. ان شاالله حسینا برکت بده تا بتونم یه ماشین بهترتر بخرم. عثمان ماشین خوبی بود، ازش هزار تا خاطره ی خوش دارم.


شنبه 22 آبان 1395

دلبرا جان جان جان جان


آبستنکم خفته، صدا هیچ نیاید
خوابش شود آشفته ، صدا هیچ نیاید
یک ساعت اگر شد که چه بهتر، نه، سه ربعی
او خویش چنین گفته، صدا هیچ نیاید
گو باد بروبد رهش و ابر بشورد
از شسته و از رُفته صدا هیچ نیاید
ای رعد نغُری تو و توفان نخروشی
آبستنکم خفته، صدا هیچ نیاید


نازنینکم بار نبات و نسترن دارد و من چنان شاد و شاکرم که گویی حسینا مرا به مادر شدن مفتخر کرده ست

+



برچسب‌ها: نوشا و الحمدالله
چهارشنبه 19 آبان 1395

می روی و گریه می آید مرا


برادر محمد، رسوب ، الهه و همه ی اونایی که مسافر اربعین هستید، یادتون نره پشت سرتون هزار چشم ،آرزومند  قدمهاتون هستند... الهی راهتون سبز و امن باشه و با کوله بار دعاهای مستجاب برگردید...

( تعداد کل: 108 )
   1      2      3      4      5      ...      11      >>