X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 3 اسفند 1395

Siesta


ای ابروان وحشــی تو لشکر مغول!‏
پس کی دل خراب من، آباد می شود؟

در تو هزار مزرعه،خشخاش ِ تازه است
آدم به چشـــــــــــــم های تو معتاد می شود 

چهارشنبه 27 بهمن 1395

جاده‌ی عاشقی ات حادثه ساز است، رضا !


از این سفر مشهد همین بس که فردای رسیدنم نماز ظهر و عصر رو شکسته خونده بودم  
سه‌شنبه 26 بهمن 1395

حلوا به کسی ده که محبت نچشیده


دل آسمان بین برف و باران مردد بود، دل من بین یاسین  و مریم(ع)... نشستم کنار ستون مدفن آقای نخودکی، تکیه دادم به گنجه ی کتابها، آسمان گفت برف و من زمزمه کردم کاف ها یا عین صاد... توی ایران جایی از اینجا عزیز تر بلد بودم؟ نبودم. برف می بارید، من آب می شدم. گفته بودند چرا می خواهید اینجا دفن شوید و شنیده بودند که امام مهربان اینجا نشسته بودند و زیارت کنندگانشان را عیادت میکردند... نشسته بودم کنار کرسی امام مهربان، دلم زمهریر و گونه هایم آتش مذاب... اگر اینجا نمیگفتم چه میکردم؟ دیگر به چه امیدی هر شب قصه ی مردی را می خواندم که به یحیای تعمیددهنده بشارتش داده بودند و گفته بودند کذالک...
کجا بودی کذالک من؟ کجا بودی تا سرم را به سینه ات فشار دهی و بگویی هیسسسس حرف نزن. منکه حرفی نمی زدم، حرفی نداشتم.فقط نگاه میکردم، به برف که می بارید ، به گنبدی که میدرخشید و به اسم خانمی که با پارچه ی سیاه درآمیخته بود... فاطمه...فاطمه ... فاطمه... دستم را گذاشتم روی شکمش و توی دلم گفتم یا یحیای تعمید دهنده ، یا حسینا و دلم برای مادرنشدنم سوخت. اگر اینجا نمیگفتم کجا میگفتم؟ اینهمه آدم همه مسخ، دست میگذاشتند روی سینه شان و زیرلب قربان صدقه میرفتند و تعظیم میکردند. من کجا بودم؟ چرا همه یادم بودند و خودم نه؟ کجا گم شده بودم حسینا؟ چرا نمی آمدی تن مچاله ام را بغل کنی و ببری زیر لوستر سبز؟ من که اذن دخول را خوانده بودم. نخوانده بودم؟ این دیگر کدام بدبختی بود که نیمه شب آورده بودند برای وداع؟ به عزت و شرف لااله الاالله... انگار رویم را ترمه ی قهوه ای کشیده بودند و تو بغلم کرده بودی و طوافم میدادی. حسینایی غیرتو نبود و نیست. صورتم را فشار دادم به بازویت... بوی کندر و اسپند پیچید توی مشامم، دلم خواست مرده باشم...
دوشنبه 18 بهمن 1395

اکسپکتوپاترونوم


گاهی حس میکنم خداهای بقیه تو رو گیر میارن، میندازن گوشه ی رینگ و با مشت می افتن به جون نحیفت. گاهی حس میکنم به اندازه کافی قوی نیستیم. تو مشت میخوری. من خورده های دندونام رو تف میکنم. تو مشت میخوری. من دولا میشم از درد. زانوهای تو خم میشن، من زوزه میکشم از بغض... 

گاهی وقتا کم میاریم. تو البته نه. تو قوی هستی. قوی و صبور و متحمل. اون دور دورها رو می بینی. من کوتاه و کم طاقتم. کم میارم. می رم تو سرویس بهداشتی واحدمون دستم رو گاز میگیرم تا صدا هق هق هام نره بیرون. هی  و افوض امری میگم. مثل یه مانترا. مثل یه جادو. بعد یادم میاد گوشه ی رینگ تنهات گذاشته ام. بر میگردم بهت. خودم رو حائل میکنم بین تن تو و اون خداهای گنده. سرم رو فرو میکنم توی سینه ات و همه چی تموم میشه... دیگه رینگ نیست. بوی خون نیست. درد بغض نیست. منم. توئی. مشهد رفتن با فاطمه ست. دوستت دارم شنیدن از ناممکن ترین مرد دنیاست.جاده شمال با لاله ست. نوازش شدن با دستای کوچولوی نینوست. بغل و گرماست. برگشتن به شکم مامانه ست. لحظه ی تحویل گرفتن نیکولاست. بودن توی دعای بقیه ست. تسویه حساب شهریه ست. همه لحظه هاییه که دلم گومب گومب تو قفسه سینه ام تپیده...

 عیب نداره. هیچی عیب نداره. همین که تو رو  دارم خوبه. بسه. بیشتر قرآن میخونم. توقعم رو میارم پایین.همش یادم میارم که در برابر کائنات به این بزرگی چقدر کوچیکم. اذیتت نمیکنم. خدای مردم رو به رخ ات نمیکشم. بیا تنمون رو با نور اینهمه خاطره ی خوب روشن کنیم. بیا همدیگه رو بغل کنیم...


پ.ن: نمیتونم جدی و عبوس تصورت کنم.  همش فکر میکنم حتی اگه ریش داشتی این شکلی بودی.

شنبه 16 بهمن 1395

Well disguised


رسیده ام به سنی که مرگ  آدمها دیگر خبر تلخ و دوری نیست: فقط تلخ است. با خبر مرگ حسن جوهرچی ترسیدم و به مرگ خودم فکر کردم. به این فکر کردم که همیشه نقش های مثبت و مذهبی بهش پیشنهاد میشد و الحق خوب از پس شان بر می آمد.  ولی حتمن توی زندگی آدم معمولی تری بود، شاید گاهی عصبانی می شد، گاهی کلافه بود، چه می دانم والله.
 به نقش های خودم فکر میکنم. به آنچه که جلوی مردم بوده ام. بعد واقعیتم یادم میاید. آنچه که خودم می دانم و رویم نمی شود کسی بداند... از مرگ بیشتر می ترسم.
شنبه 16 بهمن 1395

کمی تا قسمتی عاشق


سلام

اول از همه چیز باید از دو نفر معذرت خواهی حسابی کنم، وگرنه این پست ، پست نمیشود!

آرین ببخشید که بدقول ترین دوست عالم هستم. 

حسنی ، اولش سرم شلوغ شد و بعدش یهو دیر شد و بعدتر از خجالت خودم را گم و گور کردم. ببخش. 

***

شما هم ببخشید که مدتها در اینجا را بسته بودم. جویای احوالم بودید و شرمنده کردید. نمیدانم چرا روزها یکهو شروع کردند به دویدن و من عقب ماندم. 

***

کلاسهای تئوری و آکادمیک تمام شد. حالا منم و امتحان جامع و رساله. ان شاالله که بتوانم خوب از عهده شان بربیایم.

***

سوره ی مریم(ع) میخوانم. عین قصه ی هزار و یک شب قشنگ است. می گویند مداومت در خواندنش باعث کثرت رزق است. راست می گویند. این روزها هزینه هایم خیلی زیاد بوده ولی به لطف خدا و بنده اش، شرمنده نشده ام.

***

ساختمان پلاسکو خبر بدی بود و گویا غمش بس نبود که مردم شروع کردند توی رسانه ها هی اخبار سوگیرانه گذاشتند. دل مردم خیلی پر است درست. ولی کروکودیل گرفتن از آب گل آلود هم منصفانه نیست.

***

خیلی دوستت دارم. دزدکی به تو فکر میکنم  لپ هایم گل می اندازد.

***

ان شاالله مسافر مشهد هستم. هنوز باورم نمی شود. توی دلم هزار زنگوله ی شاد جیرینگ جیرینگ میکنند. مشهد بهشت است ، من دارم با فرشته ام می روم بهشت.

***

زندگی ام روال خوبی پیدا کرده. نمیدانم اسمش میانسالی است یا چه. از دیدن دوستهایم لذت میبرم. از دیدن خانواده ام. محیط کارم گند است ولی دیدگاهم بهتر شده است. نینو و پسرک را بغل میکنم و دلم برایشان می رود. عاشق همین لحظه هایم هستم. 

***

مدتها طول میکشد تا یخ کلماتم آب شوند.

شنبه 16 بهمن 1395

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد


بعد از دوازده سال، باز داریم می رویم خانه ی قوم  و خویش رئوف شما
این بار به هر کجا که نگاه کنم حرم است
برچسب‌ها: نوشا و ان شاالله
دوشنبه 20 دی 1395

حسب حالی از این ایامِ چند


سلام

نبودم ، ننوشتم، خودم میدونم... توی زندگی هم کمرنگ بودم. چت نمی کردم. اس ام اس چک نمی کردم. جواب تلفن رو کمتر می دادم.دیدن کسی نمی رفتم. ده روزی مریض بودم. در ظاهر یه آنفولانزای سرتق و بد ادا بود ، ولی در اصل منو از درون  تخریب کرد. شاکرتر شدم و بی تفاوت تر. بدنم با یه بیماری چنان از پا افتاد که زندگی برام یه جوری بی معنا شد. اینهمه جون کندن و حرص خوردن و بازم جون کندن در حالیکه مرگ خیلی نزدیک نشسته و داره نگاهمون میکنه... خلاصه دوره ی خری بود و بعدش هم که تنبل شدم برای نوشتن و شب یلدا گذشت و تولد لاله و دیشب هم که آقای هاشمی  رفسنجانی فوت کرد...  

یه روزی آدم به خودش میاد می بینه کسانی که از بچگی اش بهشون خو کرده بوده دارن کم و کمتر میشن. ورزش بدون محمدعلی کلی، موسیقی بدون حبیب  و کمال پوتراب، خلسه بدون کوهن، محرم بدون سلیم موذن زاده، و حالا سیاست بدون آقای رفسنجانی... 

بزرگ شدم. به همین سادگی. بزرگ شدم و صورتم مهمون چروکهای ریز شد و  لای موهام  تارهای سفید پیدا شدن و هنوز انگار منتظرم یکی بیاد بگه تا اینجاش امتحانی بود و قسمت اصلی شروع نشده...


سه‌شنبه 16 آذر 1395

روز دانشجو


فارغ از سخنرانی ها، جشن ها، جُنگ ها و جنگ های امروز، فارغ از دغدغه ی اتاق شش متری و کتابخانه ای که مدتهاست جا ندارد و فارغ از فکرهای خبیث مالی، امروز برای خودم بیست و سه جلد کتاب تخصصی و معرکه خریده ام و امیدوارم که هرگز از آموختن و تحصیل علم،  فارغ نشوم...

دوشنبه 15 آذر 1395

یه گِله ی کوچولو


سلام

 همیشه ترجیحم این بوده که فقط یه هویت داشته باشم، این یعنی  فقط یه اسم و یه پروفایل و یه وبلاگ و یه اینستاگرام و یه شماره موبایل و قس علی هذه... اینجا هم اگر اسم مستعارم نوشاست بخاطر اینه که لزومی نمی بینم هر کسی با گوگل کردن اسمم به وبلاگم که محل نوشتن از احساسات و افکار شخصی منه برسه. حالا اینا رو گفتم که چی بشه؟

که بگم لطفاً توی اینستاگرام حواس جمع ترباشید و زیر پست هام  منو پرنده ی گولو یا نوشا خطاب نکنید. دوست ندارم  به کسانی که مخاطب وبلاگم نیستن توضیح بدم این اسمها یعنی چی. دلم نمی خواد مجبور بشم دو تا اینستاگرام داشته باشم یا صفحه ام رو از حالت عمومی دربیارم.

و لطفاً لطفاً لطفاً با دادن لینک وبلاگ و یا اینستاگرام من، خواستگار معرفی نکنید. باور کنید این کار خوب یا مودبانه ای نیست. وقتی میام تو پیغامها میخونم که ببخشید اینجا رو یکی از خوانندگانتون معرفی کردن برای ازدواج و من می خواستم ببینم چند سالتونه یا ساکن کدوم شهر هستید یا هرچی، انگار یکی بهم گفته ببخشید من وقتی خودتون تشریف نداشتید اومدم کمدهاتون رو گشتم و دفتریادداشتتون رو خوندم و توی یخچال رو هم دیدم و حالا میخواستم بپرسم آدرس خونه تون کجاست!!!




( تعداد کل: 116 )
   1      2      3      4      5      ...      12      >>