X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 29 شهریور 1395

«الیوم» چه کردی که خرابت شده معشوق


من عاشق آن لحظه که انگشتریت را ...
مجنونِ تو وقتی رجز خیبریت را ...
دیوانه‌ی آن دم که دمِ حیدریت را ...
وحی آمده تا گوشه‌ای از دلبریت را ...



پ.ن:شمعی؛ صد و ده مرتبه پروانه ترم من

سه‌شنبه 23 شهریور 1395

این نیمه که عشقست از آن سو همه شادیست


امروز سی و سه سال و نیمه شدم. یه روز پرکار ، همش بدو بدو، وسط سرشلوغی یه قرار هول هولکی با یه دوست، حرف زدن با اون یکی، چت کردن با یکی دیگه و ابراز دلتنگی برای دیگری...

راستش از این تولد بی کیک و پر از جنب و جوش و بی حتی یک لیوان چایی راضی ام. سالمم. درسته وزنم زیاده ولی سالمم. خونه ندارم ولی خانواده دارم، دوستام رو دل سیر نمی بینم ولی دوستای بی نظیری دارم. ایمانم کمه ولی حسینا دارم. مادر نشدم ولی خواهرزاده دارم. اتاقم کوچیکه ولی اتاق دارم. ماشینم درب داغونه ولی ماشین دارم.کارم سخته ولی کار دارم. دانشگاهم بهترین نیست ولی شانس دکتری خوندن دارم. اینا و هزاران هزار نعمت گنده ی دیگه باعث میشه که وقتی توی این ساعت نشسته ام و دارم کارهای عقب مونده ام رو انجام میدم، همراه با خستگی یه احساس رضایت خیلی ناب داشته باشم. حسینا ازت ممنونم که منو آفریدی این بهترین حس و بهترین هدیه است وقتی بدونی یکی هست که حواسش به تو بوده، حتی وقتی خودت  اصلن هیچی نبودی...



پ.ن: دلیل اینکه میتونم نعمت ها رو ببینم اینه که شما هستی و بهت تکیه کرده ام. نگو اگزجره. این یک بار رو باور کن.



یکشنبه 21 شهریور 1395

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود


دیروز ترویه بود و امروز عرفه. ترویه یعنی روزی که حاجیان برای خود آب بر می داشتند چرا که در عرفات چاه آبی نبود. دیروز روزی بود که سیدالشهدا علیه السلام  راه کاروان را به جای عرفات،  به سمت کربلا کج کردند. گاهی راه کج صراط مستقیم است. دیروز روز آب بود. آیا شایسته نیست که ترویه را روز عموی بچه ها بدانم؟

عرفه یعنی شناخت. یعنی پروردگارت را شناختی؟ خودت را چی؟اعمالت را چطور؟ عرفه به معنای صبر و تحمل هم هست. خیلی از آنهایی که پارسال به امید پاکی به حج رفته بودند، همانجا ماندگار شدند. دیدن لحظه های مرگ آنها برای ما زنده ها سخت است. تحمل نبودشان برای خانواده هایشان کم از زهر نیست. ولی من دلم میخواهد بدانم کسی که در پاک ترین شرایط آدمی در اسلام می میرد یا به شهادت میرسد مرگی که به نظر ما زجر است را چطور حس کرده و می بیند. دلم میخواهد بدانم الان حالشان چقدر خوب است.

انتخاب واحد کردم. البته انتخابی در کار نیست. سه درس دو واحدی. بعدش ان شاالله امتحان جامع و لابد تز. می دانی چرا نمی ترسم؟ می دانی چرا هول برم نداشته؟ می دانی. مگر می شود دلیل اینهمه آرامش باشی و خودت خبر نداشته باشی؟ تو پاداش کدام کار خوب منی؟ تو جایزه ی کدام لطف حسینایی؟ توی این روزگار کج مدار، تو نشان کدام صراط مستقیمی؟ 
مثل بالش خوابهای خوب،مثل اجابت دعاهای خیر، مثل تابیدن نور صبح از لای پرده ها خوب و خواستنی هستی. دوستت دارم. خیلی .اندازه ی همه نداشتن هایت دوستت دارم.

امروز روز سینما هم هست. من نه اهل هنرم نه اهل سینما. در سینما حوصله ام سر میرود و از فیلمهای جدید غالباً خوشم نمی آید. سینمای محبوب من خانه ی  لاله است که تاریک نیست و صدای اسپیکرها بلند نیست و همه جور خوراکی تویش پیدا می شود و زیرنویسی به اسم پسرک دارد و خود لاله هم حواسش هست که کجای فیلم امکان دارد آدم را عصبی کند و قبلش به آدم اطمینان میدهد که تهش همه چیز درست خواهد شد. لاله بهترین کافه چی و سینماچی جهان است.

امروز 9/11 هم هست.من هجده سالم بود. یک دختر خیلی معمولی که میخواست ده روز دیگرش برود دانشگاه و بعدش لابد مهاجرت کند و هپیلی اور افتر بشود.  رفته بودم پشت بام تا دزدکی با دوستم سیگار برگ بکشیم. وقتی برگشتم دیگر یک دختر معمولی نبودم. تروریست بودم. دنیا عوض شد. به افغانستان حمله کردند و بعد آن هم به عراق تا لابد سهمی از میوه ی جنایات آمریکا علیه بشریت به خاورمیانه برسد . ایران هی بیشتر و بیشتر تحریم شد و فرار مغزها کم کم به ماندن ابله ها تغییر کاربری داد. گاهی دلم میخواهد بدانم اگر آن روز هیچ هواپیمایی به هیچ ساختمانی نمیخورد ، امروز حال و روزم چطور بود. 


دعوتم به مجلس قرائت دعای عرفه. دلم میره. مدیرم هم طبق هر سال همین روز من را با فشار کار بمباران کرده است. دلم پیش مجلسی ست که دو ساعت و نیم دیگر شروع خواهد شد. خدایا دعاهایشان را مقبول کن و به خواسته هایشان به بهترین نحو  لباس اجابت  بپوشان.


پ.ن.1: بنشینم توی بستنی محمدی. به بهانه ی بستنی خوردن یک دل سیر نگاهت کنم و کامم شیرین تر بشود.
پ.ن.2: زیارت روی ماهت از بعید و از قریب مستحب است امروز. صدایم کن. درد دلتنگی ات را هیچ مرهمی خوب نمیکند.

یکشنبه 14 شهریور 1395

به حرم آمدن مست مجــــاز اســت



جراحی کردم. درد کشیدم. زنده ماندم. معلوم شد استخوانی که حس میکردم استخوان فکم بوده که به دلیل عدم تشکیل لخته روی حفره در معرض هوا قرار گرفته بود. یاد گرفتم که اسم این اتفاق dry Socket است  و باید پانسمانش کنم. کنارش چند تا بخیه هست و پانسمان عوض کردن برای خودش کم مصیبتی نیست. از طعم و عطر میخک مشمئز شده ام.


31 شهریور عروسی دخترخاله ام است. اصولاً عروسی در پیش داشتن باید حال آدمی را خوب کند اما حال من خراب است. مادرم درک نمیکند که این عروسی برای من ارزش 700 کیلومتر سفر را ندارد و این به معنای این نیست که من خوشبختی دخترخاله ی بیست ساله ام را نمیخواهم یا حسودی میکنم. هر روز ما اوقات تلخی و حتی گریه است و مادرم از تمام حربه های جدید و قدیم برای متقاعد کردن من استفاده می کند. چند روز قبل گفتم که مامان به خاطر شما میایم عروسی و از دیروز شروع کرده که: برای عروسی لاغر کن ، برای عروسی بین ابروهات رو بوتاکس کن، موهات رو تهران شینیون کن. خدایا چرا مادرم درک نمی کند که آدرس محل زندگی ما مشترک است نه همه ی اصول و عقایدمان... خسته ام. خسته و درمانده و رفتارهای خاله ام در طی سالهای گذشته هم مزید بر این درماندگی شده...


قابلیت این را دارم که بزنم به سیم آخر و فرار کنم. کارت اعتباری ام به این قابلیت پوزخند میزند. حقیقت این است که من در مدیریت مالی و اصلاً هر گونه پیشرفت مالی در زندگی ام شکست خورده ام. 


ذهنم مثل یک کوره آجر پزی متروک، محل اتراق خلافکار ها و معتادها و خرابکارها شده. ته کوره جنازه ی بچه ی سه چهارساله ای دارد میپوسد و هیچ کس خبر ندارد. 


من اگر بچه داشتم بغلش میکردم و به خودم می فشردمش. بچه ها آدم را از احتمال کارهای احمقانه دور میکنند. مادرم همسن من که بود دو تا دختر داشت. لابد برای همین دیوانه نشده است. من نه تحمل مادرم را دارم و نه بینش و بخشایشش را. در بعضی از مسائل که از قضا مزمن هم هستند، کینه ای هستم.


ماه ملاقاتت شروع شد. ماه حسرت و دهه ی شوق دل و تپش های نامنظم این قلب وامانده. دارم مثل یک بچه ی خوب روزه می گیرم و نماز و واعدنا یادم نمی رود و خرده دعایی هم چاشنی نمازهایم هست و تهش که چه؟ سی سالم گذشت، به این ده روز چه مقدری را انتظار داری که عوض کنم؟ چقدر به حسابت بنویسم خانه ای که ندارم و آغوشی که نیست و دور است و وعده است و امنیتی که فهمیده ام در این جهان نباید پی اش باشم؟ تو بگو چقدر؟ حسینا دلم مکدرت شده. از تو به کجا پناه ببرم ای پناه همه؟ امید در من مثل دندان عقل پوسیده ای شده. این دندان را بِکن حسینا. بگو اعرف و از جهان تمامم کن. من اهل حسرتم. تمام دنیا را بهم بدهی باز هم کورم. حسرتم از خودت را تمام کن و به جهانم کور... میخواهمت حسینا، می فهمی؟ میخواهمت و میخواهم که فقط تو را بخواهم.


آدمها چطور فقط از روی عکس اینستاگرام  یا تلگرام یا هر چیزی میایند و پیغام و پیشنهاد میدهند؟ روی حرفم با  آنها نیست که کلا عندالمطالبه دنبال رابطه هستند. منظورم آدمهای حسابی تر است.  


آقای سوپرمارکت پیراهن مشکی پوشیده بود. گفتم خدا بد ندهد. غمگین گفت : زن عمویم فوت شده. گفتم خدا بیامرزدشان لابد خیلی برایتان عزیز بوده که اینهمه غمگینید. جواب داد که :آ خه خاله ام هم بود!


کلاسهایم معلوم شد. شنبه ها و یکشنبه ها. آخرین ترم و بعد ان شاالله امتحان جامع. اتاقم کوچک است. کتابخانه ام برای حتی کتابهای درسی ام جا ندارد. چون از ساعت شش صبح تا حداقل شش عصر خانه نیستم، عوض کردن اتاقم الویت خانواده ام نیست. خجالت میکشم که در سی و سه سالگی دلم میزتحریر میخواهد. خواهر کوچکم میز تحریر دارد. یک میز تحریر صورتی و یک اتاق بزرگ. 


گاهی نق میزنم. نق از شرایطم ، از اتاقم ، از کارم. مادرم میگوید ناشکر نباش، پس آنهایی که توی روستا و فقر و خانه های حومه شهر زندگی می کنند چه بگویند؟ آن وقت ها دلم می خواهد خیلی حرفها بزنم ولی سکوت میکنم. هم جلوی مادرم و هم اینجا سکوت میکنم.



پ.ن: این روزها قنوت برایم جنبه درمانی دارد.

چهارشنبه 10 شهریور 1395

هر بار به عشق آدرسش ازش سوغاتی میخرم


ز لبت نبات خیزد، چو به خنده برگشایی

بهل این شکرفروشی، که بسوختی جگرها

سه‌شنبه 9 شهریور 1395

مپرس شادی من حاصل از کدام غم است


دیشب فکم درد گرفت، درد خیلی زیاد. یه تکه استخون توش جا مونده. یه ریشه ی نا به جا و عمیق. درد به گریه ام انداخت، دستام رو فلج کرد و چشمام رو تار. نتونستم برم تا اتاقم. چند قدم اونطرف سرویس بهداشتی افتادم. درد عمیق بود و مسکن و آمپول حریفش نشد. اشک از چشمام چکید روی فرش. با خودم نجوا کردم بغلم کن. توی درد و استیصال تو رو صدا کردم که بغلم کنی و گمان کنم که کردی. نمیدونم بیهوش شدم یا خوابم برد ولی حتمن بغلم کردی که زنده موندم. همیشه همینطوره. بی هوا بغلم میکنی. صدات میکنم و بغلم میکنی. توی خواب بغلم میکنی. موقع رانندگی منو مینشونی روی پاهات و بغلم میکنی...

موهام بلند شده. البته غالباً فرفروک و درهم گوریده ست ولی اگه اتوش کنم تا بند لباس زیرم میرسه. اتوش نمیکنم. می ترسم گریه ام بگیره. منتظرم همین روزا بیایی سراغم و حال موهام رو بپرسی.آخه جز باباهه شما تنها محرم منی. میدونی؟ شاید اصلاً بشه موهام رو ببافی. کی جز خودت از فردا خبر داره؟

وقتی می بینم مردی برای همسرش گل خریده توی خیالم با دسته گل میایی خونه. وقتی میشنوم مردی 1367 کیلومتر رو رانندگی کرده که خانواده اش رو ببره مشهد، توی خیالم برات دو تا رکابی اضافه میذارم تو چمدون... این روزها برای نماز صبح بیدارم میکنی، حواست به درد فکم هست، بهم نق نمیزنی که چرا چاق شده ام، این روزها بیشتر میایی اتاقم، آخه میخوام یاد بگیرم برا تصمیمات و برا قصه هات احترام قائل بشم. وقتی این پاراگراف رو مینویسم و اشکام میچکن، آروم با پشت دست پاکشون می کنم و به خودم میگم ناشکر نباش نوشا. 

دونه دونه نعمت هات رو می شمارم. کم نیستن. الان بهترینش امنیته. امنیتی که میذاری تو دستهای همسری و می کشی به سرم. فکر نکنی نمیدونم ها. میدونم، میفهمم، قصدی هم ندارم. حتی اگر نق نق هم کنم به سهمم راضی ام. قرار نبوده بشینیم پای سفره ی حق دیگران ، حالا هر چقدر که گرسنه باشیم. میفهمم. نمی شینم. ولی لطفاً بهم بگو چرا گاهی بعضی آدمها شبیه تعریف  من از تو میشن؟ چرا کتفاشون اونقدر تکیه کردنی میشه که من یادم میره زمین گرد تر از هوسهای منه و دستام کوتاه تر از هر نخیلی؟

یه عالمه نماز داری. یه عالمه دعا . کتابت هم که عزیزترین مکتوب عالمه. نماز میخونم ، مناجات میکنم، سعی میکنم با قرآن مانوس باشم. ولی میدونی تهش چیو دوست دارم؟ اینکه دستام رو حلقه کنم دور کتفات، صورتم رو فشار بدم به سینه ات. نفس بکشم.یه جوری نفس بکشم که ته ریه هام پر بشه از عطر تنت. بذار بگن کافرم. کی میتونه تو بغلت باشه و لذت کفر رو کتمان کنه؟ من دلم برات میره حسینا. من دلم برا بغل کردنت میره. نماز؟ باشه. روزه؟ باشه؟ اصلن هر چی بگی باشه. ولی خودت بگو چه کنم که عزیزترین جای زندگی ام سهم خالق نیست، سهم معشوقه و  وای که چقدر عاشقانه دوستت دارم. با همین احساس های تنانه و زنانه دوستت دارم. این مدل زندگی منه. تا وقتی ایمانم همین قدر کمه، این مدل قربون صدقه های منه. تو بگو هزار رکعت نماز.میخونم. سرم رو بالا میگیرم میگم حالا بغل. بنده ات عقده ی بغل داره حسینا. زیادی تنها مونده. خیلی زیاد. اونقدر که توی هر مردی دنبال تو می گرده، توی هر زنی دنبال خودش. تو فقط بگو دوست داری وقتی داری سمت مشهد می رونی، میوه بذارم دهنت؟


پ.ن:
من را کبوترانه وفادار کرده است

آزاد کرده است و گرفتار کرده است


پ.ن.2: جدی نگیرید، برای کسی نوشته ام که قبل از نوشته شدن کلماتم از بحر میدانست شان. نوشتم که با هر کلمه قلبم برایش بزند و کامم شیرین شود و چشمم اشکو... گفتم اشکوا؟ تو با من نباشی به که گلایه کنم؟


پ.ن.3: خوشم میاید که نعمت هایت رفتار تو را دارند و بوی تو را میدهند. 



دوشنبه 8 شهریور 1395

تحمل بایدش


رفتم دندون پزشکی، یه دونه کشیدن معمولی، یه دونه کشیدن با جراحی، یه پر کردن با آمالگام، یه دونه پر کردن با کامپوزیت، یه دونه عصب کشی. همش سمت چپ فک بالا! قدر عافیت رو اونی میدونه که حتی نون ترید شده تو سوپ رو به سختی میتونه بخوره!


نتونستم که با مامان مکدر باشم. ساعت یازده شب، با صورت پف کرده از تزریق بی حسی و دهن کج و پانسمان رفتم گل فروشی و براش یه دسته گل رُز خریدم. راستش اونی که براش دنبال خونه اجاره ای می گشتم خودم بودم و هوش زیادی لازم نیست تا بفهمم که برای من خونه جاییه که مامانه اونجا باشه.


دیروز دحوالارض بود. روزه گرفتم، نمازهاش رو خوندم، دعا کردم. ساعت سه ولی آخرین اثرات مسکن ها هم پرید و درد غیرقابل تحملی توی فک و صورتم پیچید. روزه ام رو خوردم.


ماه ذی الحجه داره میاد. حسینا جان دستم رو میگیری ؟ خودت میدونی چقدر مشتاق و محتاج روزه ی این ماه هستم.





پ.ن:اینهمه سال عاشقت بودم، گرم بودم،حالیم نبود.

شنبه 6 شهریور 1395

آن‌که نشنیده‌ست هرگز بوی عشق


- روزها میگذرن و میگذرن و میگذرن، من غالباً جا می مونم. فرصت نمی کنم هیچی رو درست و حسابی مزه کنم. انگار نصفم گم شده و یه نصفه ام داره زندگی میکنه. همین نصفه حالش خیلی باحال نیست. بغلو شده. بغضو شده. چنگو شده...


- داشتم برای یه بنده خدایی دنبال خونه میگشتم خوردم به این پست(+). غیرموجه؟ نه جان من غیرموجه؟


- توی تبلیغ بالا نوشته بود غیره موجه. آخ که چقدر بدم میاد از جنبشی که تازه راه افتاده و به جای (به) می نویسن (بِ) و یا کسره ی آخر رو میچسبونن به کلمه: دوسته من. آخره هفته. غیره موجه. یه زمانی من خودم به جای فقط می نوشتم فقت. چون دوست داشتم فقط هام به جای یه دسته ی دراز، دو تا چشم نخودی داشته باشن، ولی حتی اون موقع هم نمی گفتم رسم الخط فارسی مشکل داره که خودم رو توجیه کنم. حالا هم درک نمی کنم چرا گاهی اصرار داریم برخلاف عرف عمل کنیم و بقیه رو هم متقاعد کنیم که اونا اشتباه میکنن و ما روشنفکرتر و آگاه تریم.


- من عاشق برق چشم بچه ها هستم. دوست دارم اونقدر مهربون و اونقدر پولدار بشم که چشمهای همه بچه های دنیا رو لامپ کشی کنم!


- یکی از جوجه ها مرد. تو دستام مرد. موقع نوشتن این جمله گریه ام گرفت.


- بهم میگی خونه میخرم. چه قصه ی خوبی. برام قصه بگو.


- به جای مصاحبه ، دعوت شدم به ناهار با گروه مدیرانی که اگه برم اون شرکت باهاشون کار خواهم کرد. ناهار لذت بخشی بود. با خودم فکر کردم چقدر فرهنگ مصاحبه تغییر کرده. بعد یهو دوزاری ام افتاد. مصاحبه ها عوض نشده، سطح کاری من تغییر کرده و دیگه دعوت به همکاری هام در سطح پرسش و پاسخ نیست. ذوقم طعم الحمدالله گرفت.


- دوباره دندون پزشکی، دوباره صدای ویزززززز، دوباره درد و دوباره خون! و خب دوباره پس اندازی که خیلی آروم آروم زیاد شده و خیلی تند تند کم میشه. مواجه شدن با ایمپلنت چیزی نبود که توی سی و سه سالگی منتظرش باشم.


- توی اون اوج اوج اوج استیصال هم که باشم، شما که یادم می افتی، که هوام رو داری، که برام هستی، که مامن منی، توی همون اوج روم رو میکنم سمت حسینا، میگم ممنونت هستم آقاجان. بعضی نعمتها همه حال و همه وقت نعمت هستند. شما از اون نعمتهایی...


- دهنم دردناک بود.این فکم دندون کشیده بودم. اون فکم چهارتا دندون رو قاطی لثه تراشیده بود که روکش بشن. تو دهنم آفت هم زده بود. بهم گفت رب انار دارید؟ تو دهنت رب انار نگه دار که زخمها زود بشن. یهو پر از غرور و شادی شدم. داریم! رب انار ارسنجونی داریم. رفتم تندی یه قلپ رب خوردم. دهنم سوخت، اوخم در اومد، چشمام هم خیس شد، ولی خیسی چشمام واسه درد نبود، دلم برای تو تنگ شده بود فاطمه.


- حرف دیگه ای نیست. یا هست و یادم نمیاد. با مامان کمی بگومگو کرده ام، پام نمیکشه برم خونه.به هر حال ساعت هفت هم وقت دندون پزشکی دارم. نم نمک برم که دیر نرسم. خداحافظ




برچسب‌ها: پایا؟بیا ببینم
شنبه 6 شهریور 1395

تمام شنبه های بی سوغات


میدونستم همه چیز بستگی به دیدگاه آدم داره، ولی فکر نمیکردم دیدگاه بتونه شنبه ها رو هم از گندی دربیاره تا اینکه به این آهنگ برخوردم. (+) .دمت گرم آقای عارف کیا. دمت گرم که یادم آوردی تا اطلاع ثانوی همه روزهای من شنبه است و از قضا شنبه ی غیرعارفی!!!


پ.ن: آهنگ تقدیم به دوست خوبم عمو و پست های معرکه اش.

پ.ن.2: قبلاً هم این عکسو گذاشته بودم. اون یکی وبلاگ. وقتی جوان تر بودم.

سه‌شنبه 2 شهریور 1395

بیم قحطی


سلام

حرفهام زیاده و کلماتم کم.

 رفتم قم. با عثمان. با مامان و بابا.

 رفتیم اجازه گرفتیم برای مشهد. اجازه دادن. رفتیم مشهد...


_ برای آدمی که عادت به مسافرت های تنهایی  یا نهایتاً دو نفری داره، مسافرت با خانواده کار راحتی نیست. یه جاهایی بود که مثلا پنج نفر  بودیم ولی شیش تا عقیده مختلف داشتیم (غالباً یکی مون دوتا عقیده داشت) کوتاه اومدن هم که تو ژن ما نیست کلاً!!! خلاصه ماجرایی بود.


- نینو پر بود از ذوق . اولین مسافرت مذهبی، اولین مشهد. خدا رو شکر که پسندید. خدا رو شکر که مشهد براش یعنی خونه عمو رضا.


- این همه آدم از کجا اومده بودن؟ قیامت بود. با خودم فکر کردم نوشا خاک تو سرت نکنن. ببین پیر و جوون، توی کرییر و با واکر، همه اومدن توی جشن سهیم باشن ولی تو اینهمه سال معلوم نیست کجا بودی. با خودم قرار گذاشتم ان شاالله بعد از این هر سال این موقع خودم رو برسونم مشهد. رسیدم به دارالحکمه، مامانه رو پیدا کردم. تا نشستم مامانه گفتن: نوشا ما چرا برا تولد نمی اومدیم؟ بعد از این از فروردین حواست به تقویم باشه!


- نشسته بودم توی آژانس. توی دستام پنج تا فیش غذای حضرتی جا خوش کرده بودن. می دونی چقدر دوستت دارم؟ کی گفته تو بدی؟ کی گفته تو مناسب نیستی؟ چرند گفته هر کی به خودش اجازه داده حرفی بزنه. این همه سال مگه تو پستو بودم که ندونم تنهایی و بی پناهی یعنی چی؟ حمایت های تو قوانین جغرافیا رو شرمنده کرده اند. کم مرد ندیده ام، همه نر همه ناجوانمرد. خود حسینا هم از تو بهم بگه، بگه سهمم نیستی، میگم سهم من رو بیخیال :فاتوا بخلقته من مثله. آخه دوستت دارم. بخاطر خودم دوستت دارم. 



- درمانده بودم. دعا کردم.برای همه .برای تک تکتون. برای دوستای دور و نزدیک. برای نینو. برای آقایی که منتظر ظهور خودشه. برای پدرم و مامانه. برای خودم نه. نمیدونستم باید چی بخونم یا چی بخوام. روز آخر دو رکعت نماز خوندم با نیتی که بین خودمون موند. خوندم که فردا حرفی نباشه.


- همه جا گل بود. همه جا زائر بود. خیلی شلوغ بود. ولی تهش، دقیق که میشدی. میدیدی تعداد نمازشب خوان ها همونه که همیشه هست. من مهمونی هایی دیده ام که توش میزبان جمعیت رو نمی بینه. دلش فقط یه مخاطب خاص رو میخواد. همه جا چشمش دنبال اونه.به مهمانهاش میخنده، باهاشون مهربونه ولی منتظر فقط یه نفره. مخاطب خاص شما کیه مهربان جان؟


- آدم هر بار می ره مشهد میمیره. اونی که بر میگرده هیچ وقت کسی نیست که رفته.




عنوان نوشت:

 مرد، دور و بر ما مثل ملخ بسیار است

بیم قحط است ازین گونه فراوانی‌ها




( تعداد کل: 92 )
   1      2      3      4      5      ...      10      >>