X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شنبه 28 آذر 1394

دنبال دانه های اناری که گم شده است


گاهی در قفس باز می ماند ولی پرنده در را نگاه میکند و پر نمی زند: پرواز آرزوی قشنگی است، بهتر است بگذاریم آرزو باقی بماند. من و ازدواج هم به این تفاهم رسیده ایم. توی اتاق تجرد و تنهایی خودم امنم و ناخودآگاه هر عاملی که باعث بهم خوردن این روال بشود را حذف میکنم.


 اینجا نق نق میکنم، ولی حالم بد نیست. توی غار هستم البته. سرترالین را دوباره شروع کردم. باید حواسم باشد که دهه آخر آذر تا اواسط بهمن همیشه دچار افسردگی می شوم و یادم باشد که این روزها را حواس جمع بگذرانم و تصمیم های طولانی مدت و کلیدی نگیرم.


گاهی دلم برای خودم می سوزد، مثلا وقتی از پاداش صد و دو درصدی که به حساب پرسنل واریز شده سهمی ندارم. این ماه را باید با روزی پانزده هزار تومان سر کنم و البته اعتراف میکنم که نگرانی عمیقی حس نمیکنم ، هر چه باشد هر شب سوره واقعه میخوانم و دستم توی جیب حسینای دست و دل باز ست.


دوباره یک درگیری عاطفی داشته ام. از این فراز و نشیب ها خسته ام. از اینکه همه می گویند عیب نگذار و تصمیم بگیر خوشم نمیاید و حوصله ندارم توضیح دهم که هر زن و مردی که به ازدواج نرسند لزوما معیوب نیستند. خسته ام...


نینو خواهرزاده ام خوب است. مهربان و شیطان و شیرین زبان. مثل همیشه برای افتادن اولین دندان، برای بازکردن گچ پایش که شکسته بود، برای شب یلدا و برای همه چی حباب ساز میخواهد. خلقت نینو و  باب اسفنجی شباهت های غیر قابل انکاری دارد.


امروز اولین روز امامت آقای پشت ابرهاست. من به منجی آخرالازمان معتقدم و امروز را به خوشی روزه ام. 


جواب آزمایش ها و سونوگرافی سالیانه ام مشکل مهمی را نشان نداد جز اینکه باید مواظب تغذیه ام باشم. البته میزان ویتامین D3  در حد فقر شدید کم بود. میتوانم امیدوار باشم که علت خستگی کتفها و درد ساق پاها معلوم شده است.


فکر میکردم مسلمان هستم و تسلیم. ولی در این چند روزه مسائلی پیش آمد که متوجه شدم ولایت و امامت هم برایم به شدت پررنگ هستند. وقتی نتوانستم به تنهایی تصمیم بگیرم ،استخاره کردم و به طلب خیر امید دارم. می دانید؟ زندگی کلا سخت است. زن بودن سخت تر. معشوق بودن تلخ و عاشق بودن رنج. مجبور بودم هی چشمهایم را بشورم تا نوشای بیست و دوساله ی عاشق عنان اختیار نوشای سی و دو ساله را نگیرد.




امشب شب یلداست. یلدایتان بی تکلف و بی دغدغه، سرخ و خندان باد.


چهارشنبه 25 آذر 1394

The journey

سر کلاس نشسته بودم. مربی داشت یکی از آرک تایپ های پیرسون را توضیح میداد : معصوم...

بین آن همه آدم، این من بودم که می دانستم معصوم واقعاً معصوم نیست، ابله است. سرم را فرو کردم توی موبایلم: نمی خواستم بدانم. نمی خواستم هیچ چیزی را بدانم. مربی بغضم را دید و رویش رابه سمت دیگر کلاس برگرداند.


بهشت چیست؟ مربی گفت بهشت ترکیب امنیت و لذت است. گفت اول بار این را در رحم مادر تجربه میکنیم و پرسید کسی هست که بگوید دیگر کجاست که بهشت را حس می کنیم؟ امنیت و لذت، امنیت و لذت، امنیت و لذت: مستی! گفتم مستی و جوابم مشخصاً اشتباه بود. یک نفر ازآن سمت کلاس گفت  اوایل رابطه! با خودم فکر کردم چه مسخره! چه جواب پرتی! ولی در کمال تعجبم مربی گفت بارک الله!


اوایل رابطه؟ بهشت؟ پس چرا من تا به یاد می آورم اول رابطه هایم رنج بوده و ترس و بغض و ناامنی؟ سر کلاس خشکم زده بود. حس میکردم از تجربه ی بدیعی محروم مانده ام. این حس بد هنوز هم که دارم این خطوط را می نویسم توی کامم تازه است. رویه زخم ناسور هفته ی پیش کنده شده: مربی گفته بود امن ترین جای جهانمان را تجسم کنیم و من تا آخر تمرین در حال فرار از خانه های خراب و بمباران و قحطی و گورهای دسته جمعی بودم... امنیت من کجاست؟ بهشت من کو؟



آدمی را تصور می کنم که در کلبه چوبی زندگی می کند . او این کلبه محقرانه را به سختی ساخته و بهای زیادی به خاطرش داده. بعد همین آدم، همین آدم خر، برای یک لحظه ارضای خریت خودش، برای چند لحظه گرمای ابلهانه، اصلن برای هر چیز، زده یکی از دیوارهای خانه را خراب کرده و توی اجاق سوزانده. بله، حماقت تا به این حد هم داریم. این خر ابله دیگر خانه ندارد. اعتبار ندارد. اعتماد به نفس ندارد. هیچی ندارد. باید یک دانه را از بطنش بکشد بیرون، مراقبت کند، عمر به پایش بگذارد، دانه پوست بترکاند، نهال شود، درخت شود، بلکه بشود باز دیواری ساخت... این موجود ابله باید عذاب بکشد... من باید عذاب بکشم...


دلم میخواست امروز ظهر سرم را می گذاشتم روی پای شما. خسته شده ام. از عجز از لابه از مدام کمک خواستن خسته شده ام. من کجا هستم آقا؟ باز دی ماه دارد میاید. دلم میخواهد موهایم را بتراشم. دلم میخواهد یادم برود مو میتواند بلند شود و گیسو نامیده شود. آقا من دلم میخواهد جنس دوم باشم. دلم میخواهد حسینا مرا فوت کند به چهل سالگی ام...



سه‌شنبه 24 آذر 1394

شب کوری عاشق خورشید شده است


روزهای سرد، روزهای برفی، پاییز گریزپا و زمستان تند و تیز و من. من که انگار ایستاده ام در میانه ی یک میدان شلوغ و فقط نظاره میکنم: این روزها مزایا و اضافه کار و کارانه ام قطع شده و همه مرخصی هایی که برای رفتن به دانشگاه می گیرم رد میشود و  کسر کار و شماتت و تضعیف اجتماعی و  مگر نه اینکه نان من و امنیت من  و آرامش من بدست حسیناست و نه بنده؟ پس سعی میکنم نترسم. سعی میکنم یادم نرود که من تنها نیستم و بزرگتری دارم به وسعت خلقت و پاهای لرزانم را بغل میکنم و مچاله میشوم کنج امامزاده... نوشا فراموش نکنی که تو نیوشا داری...

 شبها سوره واقعه میخوانم:حسینا من از فقر همیشه ترسیده ام. 

شبها سوره حشر میخوانم: حسینا من تحمل کوه ندارم، کتفهایم را بغل کن.

 شبها سوره مُلک میخوانم : دنیا قبر من شده حسینا، بی اعتمادم و غریب، بیا قریب من باش.

ظهر بین دو تا نماز دستهایم را می برم کنار سرم و نیت میکنم: دو رکعت نماز فاطمه* میخوانم به نیت امنیت، قربه الی الله...

آقا به من می گوید تو گربه ی مرتضی علی هستی. هر جوری که بشود تهش خودت را چارچنگولی پرت میکنی توی بغل حسینا. آقا می داند ناامنی بد دردی ست. حسینا هم می داند، فقط خیلی صبور است.

ماه صفر تمام شد. ماه سفر شروع نشد اما. تهران باز طهران شده، غریب کش و روزش تاریک. من دستهای استوایی و مطمئن کسی را کم دارم که نام کوچکش سایه بر سر حاتم طائی انداخته... من دلتنگم... توی دلتنگی امید و ناامیدی ام را بهم می تابم و خیال بهار را می بافم...


نماز فاطمه را اول بار از دهان یکی از نوادگان مشترک امام حسن و امام حسین( سلام بر آنها) شنیدم. دو رکعت نماز که در قنوتش هشت بار صلوات میفرستم و خودم و دنیایم را می سپارم به امنیت بی زوال... نماز فاطمه اسمش را از فاطمه که فامیل امام هاست به وام گرفته...


برچسب‌ها: نوشا و حسینا
دوشنبه 23 آذر 1394

کوچه بن بست


بحث با خواستگار بخت برگشته به درازا کشیده بود و لاجرم ماشین را توی کوچه ی اتفاقاً پر رفت و آمدی پارک کرده بود و نشسته بودیم توی نیمه روشنایی ماشین و داشت آسمان و ریسمان را به دل و دلیل می دوخت که آقای پلیس وظیفه شناس مهربان برای برای دوم و با طمانینه از کنار ماشین رد شد  و اینبار تلنگری هم به شیشه زد که ببخشید دارید چکار میکنید؟ و گمان کنم حدسش را هم نمیزد که بشنود : آقا دارم سعی میکنم این خانوم رو قانع کنم با من ازدواج کنه اگه شما بذاری! حالا می ذاری یا نه!!!

و آقای پلیس خنده اش را خورده بود و رفته بود و دیگر خبری ازش نشده بود...


عنوان مربوط به کوچه ی مربوطه نیست، اشاره به فالی دارد که ایشان خریدند با شرط اینکه " اصن هرچی حافظ گفت همون کار رو بکنیم" و فال این بود.

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد





سه‌شنبه 17 آذر 1394

یا نوشا التی آمَنْتِ، آمِنِیْ



امروز آمده بودی تیتروار از همه چیز بنویسی و بگویی که گاهی چقدر می ترسی و از ترسهات خجالت می کشی و مدیرت کارد را به گلو رسانده و بغض مهمان دائم گلویت شده و دلتنگی نفس کشیدنت را تلخ کرده و قدمهایت در همه جهات سست هستند و ...


امروز وقتی پاراگراف اول متنت را نوشتی اشک هایت سرازیر شد و همان لحظه تلفنت زنگ خورد و کسی پشت خط بود که بودنش مامن توست و داشت رانندگی میکرد و پیرمردی را به نیت رساندن به مقصد سوار کرد و در حالی که سخی ترین مرد عالم توست از او کرایه خواست.

و کرایه اش پاسخ این سوال بود: 

حاج آقا چهار تا نعمت خدا رو بگو

و تو شنیدی که 


وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ 


وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ 


قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ


لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ



و یادت آمد که روزی ات دست کیست و او برای تو کافیست و از امیدش ناامید نشو و مگر نه اینکه  فاصله جهان و جهنم  را الف قد او پر کرده ست و لاغیر...


عکس نوشت: هلن کلر و گراهام بل
شنبه 14 آذر 1394

طعم گنبد تو در دهان کندوهاست


نوشته بود که پدر و مادرش ده روزی عازم مشهدند ان شاالله و دلم لرزیده بود و با خودم گفته بودم ده روز! و غبطه خورده بودم و می دانستم که خودش هم بی تاب است و بی قرار... ده روز و زندگی کارمندی و هزار اما و اگر... توی همسن فکرها غرق بودم که زنگ زد و شماره ای داد و  گفت نوشا زنگ بزن بهش ، صاحب شماره گوشش سنگین است و دیر جواب میدهد و اگر هم جواب داد بگو اشتباه تماس گرفته ای. زنگ بزن و آهنگ پیشوازش را گوش کن...

کنجکاو گوشی را برداشتم و تند تند شماره ها را گرفتم و ای حَرَمت ملجا درماندگان.... و هیچ ... هیچ و هیچ و هیچ...

برچسب‌ها: نوشای دلتنگ
شنبه 14 آذر 1394

هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات

مکان:اتاقم، توی تختخواب

زمان: ساعت 6:30 صبح جمعه

 

 غلت میزنم و سعی میکنم که بخوابم. بی فایده ست. به خودم نق میزنم که مگر هر روز خدا آرزویت نیست که بعد از نماز صبح بگیری دو ساعت تخت بخوابی. خب بیا این هم روز تعطیل و فرصت خواب. یادم میاید که آقا امروز میروند دعای ندبه. پر می شوم از حسادت. جایی را نمیشناسم و همتش را هم ندارم که بیفتم توی خیابان و ببینم کجا ندبه میخوانند.شروع میکنم به تایپ کردن و نق زدن و سعی میکنم خودم را به این راضی کنم که حداقل آقا دعایم خواهد کرد... خواب همچنان از چشمانم فراری ست...

***

 

مکان:دوکوچه بالاتر از خانه خودمان، گوشه سمت چپ هال یک خانه غریبه

زمان: ساعت 7:00 صبح جمعه

 

چادرم را میپیچم به خودم و جمع و جورتر مینشینم. میترسم مراسم آداب خاصی داشته باشد و من بلد نباشم و بفهمند که نابلد و ناشی ام و بُر خورده ام قاطی آدمهای درست و حسابی... دعا شروع می شودالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ" . تنم داغ میشود انگار که دیگر هراس این را نداشته باشم که یکهو دستم را بگیرند و بیاندازندم بیرون خانه که اینجا جای تو نیست... اشک ها آرام روی گونه هایم سر میخورند : عشق شما أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ...

 

***

 

مکان: شرکت، پشت میزم

زمان: ساعت 8:00 صبح شنبه

 

  و من هنوز باورم نمی شود که بی خیال خواب بشوم و بروم بنشینم کنارمامانه  جلوی تلویزیون و مامانه بی خبر از همه چیز بگویند که دعوتند مجلسی دعای ندبه و بعد... بعد من باشم و چادرم و ناباوری و شوق و حسینای اجابت کننده...

سه‌شنبه 10 آذر 1394

با کاروان حِله بیاید به تهران


سلام عزیزکم... حسینای دردانه ی من...ماه تابان و خورشید رخشانم... بیا توی بغلم... یعنی راستش بیا توی بغلم بگیر تا من دستهایم را دورت حلقه کنم و گمان کنم که در آغوش کشیده امت... چقدر دلم برایت تنگ شده حسینا... خیلی تنگ خیلی بی تاب خیلی کم طاقت...


فردا اربعین است حسینا، خیلی ها از ایران از تهران رفته اند دیدنای کربلا. من نرفتم ولی دلم خیلی پرپر میزند. حسینا قول بده انقدر عمر کنم و آنقدر پولدار شوم که بتوانم از اول محرم تا اخر صفر را بروم کربلا. هر سال بروم ها. قول بده. من همیشه به آنهایی که توانش را دارند که ماه رمضان و محرم و صفر را از زندگی دور شوند حسودی کرده ام و غبطه خورده ام. دوست دارم خودم هم روزی مثل آنها شوم.


دیدی چه شد؟ دیدی توی محل کار چقدر سختم شده؟ خودم هم دیدم. هم سختی ها را و هم این را که اینبار کمتر ترسیدم. انگار شما نزدیک تر شده باشی. انگار باور کرده باشم که نان شب و امنیت روزم را شما بعهده گرفته ای نه مدیرم و نه هیچ آدم دیگری. ولی فکر نکنی که دارم گردن کشی میکنم ها.نه . هنوز خیلی ترسو هستم. حسینا نگذار بنده هایت به هم دیگر اینقدر ظلم کنند. حیف است به جان خودت. حیف است. می شود منصف تر بود. می شود مهربان تر بود. حسینا به دلها بتاب..به دل من بتاب.


توی وبلاگ لاله غوغای دین است و زن و همین حرفها. حسینا من گاهی وهم برم میدارم که مبادا فراموش کرده باشی که من هم زنم. مبادا یادت رفته باشد که  ترسو و بغلو و اشکو هستم. نگو نوشا تو قوی هستی. من نمیخواهم یک تنه زندگی کنم. نمیخواهم ثابت کنم که میتوانم و قوی هستم و کم از دیگری ندارم. حسینا من توی دلم با شما جنگ ندارم. با اسلام هم. ولی خب دلم یه جوری میشود وقتی عکس عروسی رعنا را میبینم و دلم خنده ی از ته دل میخواهد. نگو آواز دهل که می دانم خوش آواز ترین دهل ها از نزدیک و دور هستی: من از رحمتت و از مکنتت خبر دارم حسینا و میدانم که سر گنج نشسته ای... به من نگو نمى شود نگو نداریم...


خب زندگی یک جور ناجوری ناقص است. عیب ندارد. من دلم گرم معاد و وجودت است. ولی باید قول بدهی وقتی معاد شد. وقتی تمام گله هایت را ازم کردی و وقتی مرا از تصور اخمت گریاندی و ترساندی و بُغضاندی، و بعد که بغلم کردی، کاری کنی که تمام این دنیا یادم برود. و و یا بهتر : کاری کنی برگردم و تمام آن لحظه هایی که ترسیدم و گریه کردم و قلبم فشرده شد را تک به تک دوباره زندگی کنم و این بار در هیات آدمی از جنس خودم با کتفهای قوی و دستهای قوی و مهربان و مهربان و مهربان کنارم بایستی تا این سنگ نمک های دلتنگی  ریز ریز آب شوند و یادم برود که در این وانفسای جنس دوم و اول و آزادی و اسارت، من در  به در دنبال گرمای دستهایت آواره ی کتابها و قابها شده ام... حسنیا من از نبودت میترسم. تو را به جان خودت وجود داشته باش و معاد هم وجود داشته باشد وگرنه من خیلی خیلی خیلی  غصه میخورم. این روزها من به امید شما و معادت و بغلت دارم تلاش میکنم که دوام بیاورم...


حسینا موقع نوشتن پاراگراف بالا گریه ام گرفت. رفتم توی سرویس بهداشتی واحدمان گریه کردم. این روزها و تقریباً این سالها پوستم خیلی نازک شده، زود دردم میاید. مثل همین الان که نمیتوانم برای اربعین و برای حسین و حسینا بنویسم. اشک مجالم نمیدهد و حتی نمیدانم برای چه گریه میکنم. حسینا  آدم بودن و زندگی کردن توی این دنیا حتی در بدوی ترین حالات هم خیلی سخت است، شاید خلقت یک خروجی را اشتباه رد کرده یا یک جایی که باید میپیچیده نپیچیده یا هر چی، ولی هر جوری که نگاه مى کنم میبینم درست نیست الان اینجا و اینجوری باشیم...نمیدانم چرا عین احمق ها حس مى کنم قرار بوده شما من را عین یک جواهر عزیز توی دستهایت بگیری و من دلم غنج برود از چنین خدایی و ... انگار گم شده ام، منتها خودم هنوز خبرندارم...



پ.ن: کانهو دخترهای عاشق اسمم را کنارت مینویسم و ذوق میکنم.

سه‌شنبه 10 آذر 1394

لا غائِب‌ُ فَیُرْتَجی‌' وَ لا' جَریح‌ُ فَیُداوی‌'


به فدای‌ آن‌ کس‌ که‌ نه‌ غایب‌ است‌ تا امید بازگشتنش‌ باشد 

و نه‌ مجروح‌ است‌ که‌ امید بهبودیش‌ باشد

 به‌ فدای‌ آن‌ کس‌ که‌ جان‌ من‌ فدای او باد...




چهارشنبه 4 آذر 1394

O Lord, you have searched me and known me


یک سال و اندی قبل که از ترسها و امیدهایم برای آقا گفتم ، برایم از دختران شعیب گفتند که برادری نداشتند  و از موسی که کتفهایش قوی بود و آغوشش مامن. علاقه بین موسی و من به همین سادگی آمد ولی  هیچ موسایی نیامد، هرگز نیامد. قصد گلایه ندارم صد البته. چرا که می دانم حسینا هیچ تاخیر و هیچ تعجیلی را بی جهت رقم نمیزند. حسینا حواس جمع و از قضا بسیار شوخ طبع است. چرا شوخ طبع؟ چون با نوشا سر بازی دارد و این روزها یک بنده خدایی را گذاشته سر راهش که از جمیع خصائص سه تایش را به غایت دارد: نامش موسی ست و  بسیار سمج است و هر شب چهار ساعت میرود باشگاه!!!


پ.ن: خبر یا حتی مسئله جدی نیست. 

( تعداد کل: 12 )
   1      2      >>