X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 28 دی 1394

احوالپرسی های مادرانه!


یه وقتی هم هست که کاخی که تو از شهرت و مهربانی و هنر و ثروت یه بنده خدایی برای خودت ساخته ای با یه جمله ی مادرت فنا میشه...

.

.

.

.

.

مثلاً وقتی میایی خونه و ازت می پرسن "از کلم قمری چه خبر؟؟"

.

.


دوشنبه 28 دی 1394


پرم از نوشته های نصفه و احساسات ناتمام
به ازای هر پستی که اینجا نوشته نمیشه هزار هزار داستان دور سرم تاب میخورن
فکر میکنم گم شده ام
و عجیب اینکه حالم بد نیست
انگار زندگی رو از راه دور می بینیم
صداها رو از فاصله دور می شنوم
و خوبم
چهارشنبه 23 دی 1394

شرجی شانه های موسی


سلام
خیلی وقت شده که ننوشته ام. خودم میدونم!
درگیر کار و درس و حواشی زندگی بودم. هر روز اینجا رو باز میکردم و وبلاگ های دوستامو میخوندم. ولی حرف خاصی نداشتم. حالم بحمدالله خوبه. اولین امتحان دکتری رو خوب دادم و ترسم تا حد زیادی ریخت. لذت مشهد هنوز تو کامم هست. دوستام کنارم هستن و خانواده ام سالم هستند و عشق و بغل دارم و عبادتم شیرینه و خدا رو شکر غمی ندارم. و چقدر طعم غریبی داره این بی غمی. یه جور طعم خوشبخت و غمگین. مثل وقتی که اولین تار موی سفید رو لابه لای موهای در گوریده ات می بینی و ملغمه ای از احساسات به طرفت هجوم میارن. برای من  تار موی سفید سی و دو سال و نه ماهگی یه جور milestone محسوب میشه :به میانسالی خوش اومدم...
شنبه 12 دی 1394

مثل فرنی، مارشمالو، شله زرد


کافی ست چشم هایم را ببندم تا چندروز گذشته مثل یک فیلم کوتاه -خیلی کوتاه- از جلوی نظرم رد شود:

 

مامانه و چشمهای اشک آلودش که اسم نینو را رو به پنجره فولاد می گوید.

من که از خواب بیدار میشوم و قبل از باز کردن چشمهایم یادم میاید که خانه نیستم، مشهدم و توی گوشهایم صدای هزاران زنگوله ی شاد میپیچد.

دختربچه های خیلی خیلی کوچولو که چادر سر کرده اند و مثل نخودچی تو صحن ها و رواق ها می دوند.

بوی عود و عنبر و اسپند.

نوای همهمه که توی قنوت نماز جماعت توی صحن میپیچد.

زوج های جوان که توی دارالاجابه کنج هم نشسته اند و دعا میخوانند.

صبح ها و بگو لااله الاالله و تابوت های ترمه کشیده شده جلوی ورودی صحن آزادی.

مامانه که کتفهایش موقع یس خواندن برای آقای نخودکی می لرزد.

آقایی که به برگه توی دستم مهر می زند و چهارتا فیش غذای حضرتی را به سمتم میگیرد.

مامانه که نایلون غذاها را سفت توی بغلش گرفته و نشسته روی صندلی های سالن ترانزیت.

یاکریمی که خوشحال و خرامان روی فرشهای دارالاجابه قدم میزند.

صدای گریه نوزاد در سکوت حمد و سوره ی نمازجماعت.

ساعت روی مناره و من چقدر دلتنگ شاه عبدالعظیم شدم.

شعری که گفته بودی بخوان و خودت کنارم نشسته بودی و دیدی که صدایم میلرزید. 

گذارندن شب جمعه اول ژانویه توی دارالسعاده رو به قبله و رو به قفسه قرآن شماره 134

...

 

دلم میخواهد بنشیم یک گوشه ی دنج، تمام این لحظه ها را مثل یک خوراکی شیرین توی کام دهانم مزمزه کنم ...


برچسب‌ها: بسیار دعاگو بودم
دوشنبه 7 دی 1394

آغوش شما اسم ندارد


تابلوهای خوشنویسی راهروی مترو را که در وصف امام رضا علیه السلام بود نگاه می کردم و در کامم طعم نبات و زعفران می پیچید: دلم یاکریمی است که میان کبوترهای حرم بُر خورده ست...