X
تبلیغات
رایتل
شنبه 29 اسفند 1394

هزاران دعای مستجاب

سه‌شنبه 25 اسفند 1394

کمان در دست ابروها، جهان دست پری روها


 ماه مان

 قبله ی عشق و خدای مهر

الهی قربونت برم که برکت زندگی منی




یکشنبه 23 اسفند 1394

34-33-33


امروزیک جورهایی تولد هر دو نفر ماست  و بی راه نخواهد بود اگر از شما انتظار هدیه داشته باشم





وفدت علی الکریمه بغیر زاد

 من الحسنات والقلب السلیمی

وحمل زاد اقبح کل شیی

 اذا کان الوفود علی الکریمتی

 بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم
و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار است

شنبه 22 اسفند 1394

وَلَا تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى


امروز ، بیست و دوم اسفند هزار و سیصد و نود و چهار شمسی، آخرین روز از سی و سه سالگی ام است. حالا آنقدر بزرگ شده ام که می دانم برای زنده ماندن نیاز دارم حسینا باشد و برای من باشد و مامنم باشد. حالا می دانم که جز حسینا هیچ آدمی و هیچ پناهی امن نیست. آدمها تنها هستند، خیلی تنها. و تمام خوشی های جهان بخاطر این است که آدم فراموش کند که تنهاست و باز  به یاد بیاورد و هی دلتنگ تر شود و حسینایش را سفت تر بغل کند و از او بخواهد که کاری کند تا عمر زود بگذرد...








 


برچسب‌ها: نوشا و حسینا
شنبه 22 اسفند 1394

اَلحَمدُ للهِ کَما هُو اَهلُه


فصل شکار 

تمام شد

من اما

لابد

 خوش شانس بودم که شکار نشدم

.

.

.

از سرما مردم



پ.ن:

گفتی: تو هنُو خُومی، تَشِ غم تو تَنِت نی

حال چِمگی که توُ دیگِ غَمِ هِجرِ تُو پُختُم؟

یکشنبه 16 اسفند 1394

فطرت ناعادل فرشتگان فرمانبردار



حال امروز من ، حال آن بنده ی بیچاره ای ست که به خیال عید آمده آوار  زندگی اش را سامان ببخشد و قالی دل بتکاند مگر که از غم غبار و اغیار برهد، غافل از اینکه نقش قالی ، نقاشِ عشق است و عشق است و عشق است...


ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی؟

وی زهرناب با تو چو حلوا چگونه ای؟





چهارشنبه 12 اسفند 1394

چگونه خنجری از تبارِ عشق پهلو می‌شکافد و بیرون نمی‌رود


رفتم توی فولدرهای مهجور موزیکم گشتم و حالا  آقاهه توی گوشم میخونه مستم از جام تهی حیرانی... مستم... من خوبم؟ یا بدم؟... نمازام قضا نشده این چند وقته ، پس بد نیستم. ولی اون حال قشنگ الحمدالله دارم کو؟ همون حال خوش مستونکی معشوقه ات بودن رو میگم ها. اون کجاست؟ نکنه دنیات آبستن غم باشه یه وقت؟ نکنه بازم قصد داشته باشی از اون کارایی باهام کنی که بهش میگن حمکت و امتحان الهی؟ نکن. من تجدید میارم. رد میشم. استخونم نازکه. برکت ایمانم کمه. با من مهربونی کن حسینا. من بارون زده و مچاله ام... با من مهربونی کن...

دلم برات تنگ میشه زود به زود. دارم باهات حرف میزنم ها.ولی یهو دلم تنگت میشه. میخوام زیر چادرت بگیری ام. به اون دو نفر بگی اینم دوست منه باباجونا. اونا هم بگن دوست نواده مونه، بغلش کنیم. از وقتی هستی دیگه نمیتونم نق بزنم. عین نون هستی .نون تازه. عین گندم. می خوام برگردم زنجان. همه راههای بین دانشکده ها رو باهات برم. باد بیاد . گرم تو باشم. ضد زمهریر. نخ تسبیح ایمانم رو پاره کنم، بشینم با تو دونه دونه گوشواره ی اناری درست کنم باهاش... تولدم داره میاد. من می ترسم . چاره ی چراهام رو گم کرده ام...

یهو بوسیدمت. دست خودم نبود ولی خوب شد که حواست همیشه به رانندگی هست وگرنه حتماً می رفتیم تو باقالیا. تو جایزه ی کدوم کار خوب منی؟ با اون همه کارهای عجیب و غریب و خنده های بی بهانه و نق نق کردنهای منطقی و غرغرهای غیرمنطقی. چجوری تهش همیشه خندون  و اکلیلی هستی؟  این روزها وقتی میشینم روی کاناپه قرمزه و تو رو میبینم که عین یه گنجشک شیطون و بی قرار تو آشپزخونه شام درست میکنی و  یه دست رایت و یه دست دستمال به جنگ گرد و خاکهای احتمالی میری و یحتمل همون موقع دیکته هم میگی، پز میشم از لذت، لذت معاشر تو بودن، لذت وجودت  توی این قحطی دوست و دوستی...

یه دایره نارنجی رنگ پایین صفحه اینستاگرامم ظاهر میشه. روش کلیک میکنم: توئی. عکس من و نینو رو لایک کرده ای. تصورت میکنم که داری به دخترک شیر میدی: تنها وقتی که میتونی توی آرامش نسبی  سری به گوشی ات بزنی ... وصل بودن به تو برای من مثل حس بارداریه ؛ انگار که به یه تاریخ اصیل، به یه نسب  قدمت دار و کهن وصل باشم. دستم رو میذاری توی دستهای زیبایی های تاریخی و محالات جغرافیایی  و من کیفور میشم. یه جوری کیفور که حس میکنم یه هایلوکس قدبلند توی جماعت پیکان جوانانی دنیام...

برای انشای تافل که تمرین میکردم از یه عبارت خیلی خوشم اومد: Last but not least . حالا، حالا که دارم توی جبر زندگی  تمرین کلام میکنم، تو شده ای Last but not least من... تو که نمیخونی اینجا رو، تو که نمی دونی نوشا رو... شبیه شعر شد... منم شبیه شاعرها شده ام. شاعر و مجنون... درد دارم... درد زیاد... عین زایمان... عین استیصال... الیس الله بکاف عبده؟ ... نه... نه وقتی عبد من باشم توی قنوت ّتمنا یهو و بی خبر خنجری از تبارِ عشق پهلو م رو بشکافه و  دررررد... 


پ.ن:تو بگو ... تو که می دونی بگو مگه میشه با زبان الکن نماز خوند؟

پ.ن.ن: سرم رو بذارم  سمت چپ قفسه ی سینه ات  و بگم الحمدالله علی کل الحال.  گفته بودی  سجده ی مقبول اونیه که روی سنگ حرم باشه...راست گفته بودی...


شنبه 8 اسفند 1394

اسفند، جنون ادواری سال است


حالا توی هر کوچه و خیابان که سرک  بکشی  درختهای به شکوفه نشسته را می بینی که مشتلق بهار را می دهند و توی هوا بوی نور و بیدمشک موج می زند. من هم توی کنج های قلب و روحم میگردم، شاید که کلمه ای ، رایحه عطری از تو جا مانده باشد و مرهم این دلتنگی های  دیرین شود ای که احسن الحال دیریافته و کم لطف منی...


عکس نوشت: عیدی نینو 
دوشنبه 3 اسفند 1394

نابخشودنی


دارم دنبال منابع درس روش شناسی پژوهش می گردم که به این نقد و بررسی بر میخورم، کتاب  مذکور چهارصد صفحه است، نویسنده اش مثل اغلب اساتید و نظریه پردازان مدیریت اهل امریکا است. طریق کتابخوانی و  تحقیق به روش های کمی و کیفی و ترکیبی را پوشش داده و متن بسیار روان و قابل فهمی دارد. منتها این مزیت های کوچک و بی ارزش کجا و آن عیب بزرگ دهشتناک و نابخشودنی کجا... 

شنبه 1 اسفند 1394

بهشتک

          رسید . اسفند را می گویم، ماه نرگس و ماه پر جنب و جوش و شاد و  ماه تولد من. تولدم امسال در روز عزیزی است :روز شهادت حضرت فاطمه که سلام بروی ماهش باد. حس میکنم سال میمون برایم سال بسیار خوب و پربرکتی خواهد بود.الهی که حسینا محکم تر و مهربانتر بغلم کند و مسیر خوشی ها را دوتایی برویم.

این چند وقته به معنای واقعی در خدمت خانواده هستم و خیلی کیف دارد.  هی عین گربه توی دست و پای مامینو و باباهه می لولم و کیفور می شوم . وقتی همه دورهم هستیم که این دورهم بودن شامل خواهر بزرگه و نینو هم هست، گونی گونی قند توی دلم آب میکنند و خب طبیعی است اگر هی دارم کپل تر (شما بخوایند چاق) می شوم.

شروع کردم عیدی ها و هدیه تولدم را بخرم. همیشه دلم میخواست گردنبند اسمم را داشته باشم. سایت مستربج را پیدا کردم و درست وقتی که داشتم دکمه نهایی کردن سفارش را میزدم نظرم عوض شد و اسم نینو را سفارش دادم.

برای نینو لباس خریده بودیم. پیراهن بلند و خوشگلی که رویش کت کوچک و با مزه ای داشت و با کمکش میشد کبودی های گاه گاه روی بازوهایش را پوشاند. پیراهن را  توی خانه تنش کردیم  و نینو یکهو داد زد : کتک! کتک! و زد زیر گریه. مامان هراسان از آشپزخانه پرید بیرون و بابا از اتاقش. بعد از پنج دقیقه  گریه اش بند آمد و معلوم شد فکر کرده کت کوچولو توی مغازه جا مانده و کیست که نداند که کت کوچک میشود کتک!!!

این مدت که نبودی بیشتر بودی. نمی دانی شنیدن صدایت و دیدن رویت چه لذتی دارد. نمی دانی سفر را از نگاه تو دیدن چقدر خوب است. حالا برگشته ای و من باز میان خندمه ی عشق و ابوقبیس دلتنگی اسیر خواهم شد. دوستت دارم، می فهمی؟

آیا اهداف سال 95 کسی که رمز سیستمش Sariolhesab$95   است، کمی زیادی تابلو نیست؟

موهایم را برای اولین بار در زندگی ام براشینگ کردم و یک طرفش را بافتم. کم مانده بود همان توی آرایشگاه قربان صدقه ی خودم بروم.

یادم باشد یک پست راجع به مردها بنویسم. مردهایی که در گذشته دوستشان داشته ام و در حال نه.

سایت دیوار در دسترس نبود و صفحه پیغام خطایش خیلی جالب بود.

·         من، اینجا، خانه ی نوشا را بسیار دوست دارم