X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 فروردین 1395

اعتکاف با لیمو


سلام.

 بعد از نوشتن پست قبل حالم خیلی بد شد. خیلی بد. بعد آروم آروم گریه کردم و مویه کردم و خب لاجرم بهتر شدم. بعد مادربزرگم رو بردم دکتر و از شنیدن اینکه چشماش فقط دو دهم بینایی دارن غمم گرفت و فرداش هم بردمش حموم و چقدر خندیدیم و خدا رو شکر کردیم و کف بازی و شامپوبازی کردیم و شبش لیله الرغائب شد و  نینو تمام مدتی که نماز میخوندم کنارم ایستاد و به سبک خودش  نماز خوند و چقدر امیدوارم که حسینا بخاطر نماز نینو دعاهای منم قبول کنه...


جمعه با دوستی رفتم بیرون و برای اولین بار ماشین دو و نیم میلیارد تومنی سوار شدم که البته تا بهم نگفته بودن خودم متوجه نشده بودم. بعد بازی فوتبال بود و از قضا توی جمعی بودم که یه جورایی وصل به استقلال بودن و چقدر عجیبه که آدمها سر بازی فوتبال حالشون انقدر بد یا خوب بشه.


شنبه ام با اس ام اس هیئت الزهرا شروع شد. توی قرعه کشی پذیرفته شده بودم. تا امروز که حقوقم واریز شد صبر کردم و همین الان ثبت نامم قطعی شد. خوشحالم و کمی مضطرب. لیست لوازم مورد نیازم رو نوشته ام.خریدهام رو کرده ام. ولی یه جای کار به دلم نمیشینه. خودم هم میدونم کجاست: این روزها گاهی انقدر خسته میرسم خونه که خوابم میبره و نمازم دوبار قضا شده و چند باری هم لب مرزی ادا شده. خب حالم خوش نیست وقتی اینجوری میشه. حالم واقعاً خوش نیست...


با فاطمه از اعتکاف می گفتم. لیست رو خوند و پرسید پس لیموش کو؟ فاطمه لیمو و نارنج خیلی دوست داره. حالا من دارم میرم اعتکاف با طعم لیمو. البته ان شاالله. این تنها سفارشش نیست. اینبار نماز قضا خوندن رو هم شروع خواهم کرد و تقصیر فاطمه است!


امروز تولد امام محمد تقی علیه السلامه. جوان ترین از بین امام ها. یکی از حدیث هاشون رو برای من ارسال کردی: عزت و شخصیت مومن در بی نیازی و طمع نداشتن به مال و زندگی دیگران است. من بی نیاز نیستم ولی طمع هم ندارم. فقط ناراحت بودم که حس میکنم هرگز این مشکلات مالی از سرم دست برنمی دارن. من طمع نکردم، فقط خسته ام. خسته ام و این حدیث عمق بی کفایت بودنم رو بهم نشون داد.درخواستی که ازت کردم درخواست کمی نبود ولی به نظرم اومده بود که برای شما باری نداره. بهت گفته بودم ضعیفم و ضعیف بودم. فاصله با من اون کاری رو نکرد که قهر خودت و خدات با من کرد. حالا دیگه دیره برام. گفته بودی بزن تو دهن شیطون. جوری گفته بودی که انگار نمیدونستی دستام برای این کار چقدر ضعیف هستند. رفتی. شیطون زد تو دهنم. دندونام خورد شدن. 




پ.ن: من یه دوستی دارم، جاش خیلی خالیه، همین روزها سالگرد رفتنش بود. میشه براش فاتحه بفرستید؟ ممنونم.

برچسب‌ها: نوشای تحبس الدعا
چهارشنبه 25 فروردین 1395

حُسن کنعانی تو، مصر پریشانی من


بازم خواستم برات بنویسم و بازم چشمام اشکو شدن. آخه حسینا اینکه همه چیو خودت قبل از اینکه بگم می دونی یه جورایی خیلی خوب و خیلی بده. راستش دلم طاقت نداره باور کنه که می دونی دارم چقدر دست و پا می زنم و دلت میاد که بشینی و نگاه کنی. واقعاً دلت میاد نه؟  خب تو حتمن خیلی قوی هستی . من نیستم. اصلاً نیستم. 

اون روزی مربی سر کلاسمون پرسید مردها برای چه جور زنی احترام قائل اند؟ جواب این بود: زنی که بتونه از عهده کارهای خودش بربیاد و آویزون نباشه. من یه عمره که  تونسته ام. به هر جون کندنی بوده تونسته ام. صد البته تو هم بوده ای. یعنی اصلاً تو بوده ای و من هم یه کوچولو کنارت. ولی می دونی؟ یه وقتی آدم به خودش میاد، یکی رو میبینه گاهی، یه حسی بطن و دهلیزها رو درگیر میکنه که دلش نمیخاد دیگه واسه هیچ احدالناسی محترم باشه. میخواد زن باشه. اصلاً آویزون باشه. چه عیبی داره؟ تکیه کردن مگه چه عیبی داره که سهم من از دنیات توکل کردنه و نه تکیه کردن؟ اگه زن بودن اینهمه عیبه چرا منو آفریدی خو؟ مگه چه کیفی داره دیدن یه بنده وقتی که نفسش صدای آه میده؟ الان مثلا امروز صبح کیف داشت؟ اینکه بعد از اینهمه مدت حرفم رو گفتم و تودهنی رو خوردم؟ خب اگه مردها نمی تونن پس چرا آفریدی شون؟ زدن تو سر کسی که خودش به ضعفش اذعان داره مگه چه لذتی داره؟ من که گفتم سختمه، گفتم ضعیفم، کمیل نخوندم ولی گفتم به استخونام رحم کن، نگفتم؟ گفتم حسینا، گفتم...

شاید بیجاست ولی تو یه جور دیگه ای هستی. بهم بر میخوره میبینم شبیه خاک رفتار میکنی. یعنی اینکه همش اینهمه عقب ترم و همش باید بیست سال بگذره تا رفتاراتو درک کنم بدجوری خراشم میده. آره من ذوق زده بودم، هستم. اعتکاف برام ذوق داره. امسال حس میکنم اعتکاف  یه جوری به زندگی ام نشسته، مدل من شده. اینا کیف داره. نداره؟ خب منم وقتی کیف کنم میام می نویسم. پز که نمیدم. می نویسم. بعد درسته به دلت بیاد و من خواب بمونم و نمازم و قرآنم قضا بشه؟ درسته؟ من که پز ندادم. من فقط ذوق کردم. ذوق می دونی چیه؟

حضرت علی علیه السلام غصه هاشو که به چاه میگفت بعد خوشحالی هاش رو هم میگفت؟ من میگم. تو چاه منی. نه از این چاههای معمولی بی خاصیت. تو از اون چاههایی هستی که تهش یوسف داره... تو یوسف منی ، فقط نمیدونم چرا تو کنعانت جام گذاشته ای... 

حالا فردا شب که بشه. افطار که کنم. میشه شب آرزوها. فرشته هات رو می فرستی پایین سر بنده هات رو گرم کنن، سر خودت خلوت میشه. می شینی روی ماه. پاهاتو آویزون می کنی تو آسمون. ستاره ها مثل ماهی های کوچولو هی میان توکشون میزنن. قلقلکی نیستی ولی میخندی و خنده ات اکلیل میشه و میریزه روی سر زمین. توی چاه منم میریزه. قاطی اشکام چیلیک چیلیک اکلیل و زنگوله می افته تو چاه. دستات رو دراز میکنی، دو طرف صورتم رو می گیری تو دستات و سرم رو بالا میگیری، میگی نق نقوی من، اشکوی من، من اینجام ، انقده تو چاه دنبالم نگرد. اینجام.همینجا. اومدم بوست کنم. بغلت کنم. بگیرمت بین بازو و سینه ام، بذارم بغضت ترک برداره و اشکات راهشون رو پیدا کنن. نفس ات که رفت فوت کنم تو صورتت . یادت بیارم توی بغل خودمی. نوشای خودمی. حسینای خودتم. عیب نداره اگه غرورت شکست، من می دونم تو فقط نمیخواستی گناه کنی و ضعیف بودی  یادت رفت هواتو دارم. بگی نوشا نگام کن، ببین چقدر دوستت دارم، ببین منم دلم نمیخواست نمازت قضا بشه. بگی نوشا یادت نره نمازت حق منه ولی دیدن شادی ات دیدن برق چشمات هم حق منه. من تو رو نیاوردم به این دنیا که غصه ات بشه. باور کن نیاوردمت برای اینکه نفست از بغض به شماره بیفته. من فقط خواستم دلت تنگ بغل من بشه، وقتی برگشتی پیشم محکمتر بغلم کنی... و من باورت کنم. حسینا به خودت قسم میدمت کاری کن باورت کنم...

سه‌شنبه 24 فروردین 1395

بلانزیفلور و فلوریس


سال 84 .

 رفته بودم کنسرت که برای اولین بار دیدمش. با خودم گفتم چه هنری و شیک و خب من کجا و ایشون کجا.

سال 86.

یه اجرای دیگه و یه نوشای دیگه. احساسم بهش اما همون احترام همراه با تحسین بود. ضربان قلبم با ضرباهنگ نت ها بالا و پایین میشد.

سال 87.

قبل از شروع کنسرت بود.ایستاده بودم بین یه عالمه آدمهای اهل هنر و موسیقی، جایی نبود که بحثی بشه و حرفی از اون پیش نیاد. بچه ها نم نمک و زیرپوستی  به آشنایی باهاش می بالیدند. علیرغم اینکه حالا بیشتر میدیدمش، اما چه تو موسیقی و چه تو دوستی برام کاملاً دور و غیرقابل دسترس بود....

سال 88.

از بالکن سوم تالار وحدت نگاهش کردم و زیر لب گفتم خوش بحال دوست دخترت. آقای دوست که کنارم نشسته بود پرسید چی گفتی ؟ جواب دادم هیچ  و غرق در دوئت ساز و آواز شدم...

سالهای 90 تا 93

درس و کار و کار و کار و گه گاه سایتی و روزنامه ای و اس ام اسی که خبر از کنسرتها می دادند. من توی زندگی گم شده بودم. اسمش حتی کمرنگ شده بود که خیلی اتفاقی آشنای یکی از دوستای نزدیکم از آب دراومد و منو یاد جوانی های منقضی انداخت. روزگاری بود که گذشته بود یا حداقل من اینطور فکر میکردم...

سال 95

لیوانم رو که می برم بالا روش رو به سمتم بر میگردونه و میگه انقده پپسی نخور! خودشه. خود واقعی اش. توی تلویزیون نیست. توی روزنامه نیست. روی سن اجرا نیست. لباس رسمی تنش نیست. یه تی شرت معمولی و ته ریش و خنده ی همیشگی اش. انقده پپسی نخور.خب اگه پپسی رو مزمزه نکنم چطور باور کنم که واقعاً نشسته ام اینجا توی رستوران و تو برام یه جشن تولد دیرهنگام گرفته ای و لحظه به لحظه بر میگردی منو نگاه میکنی. منی که هنوز نمی دونم امشب، همین امشب توی راه رسوندنم قراره هیجان انگیزترین سوال دنیا رو ازم بپرسی و لپهای من بسوزه از هجوم حسی که اسم نداره....


دلم میخواد برگردم به یازده سال قبل، برم بنشیم روی صندلی شماره پونزده ردیف هیجده تالار وحدت، توی گوش نوشای 22 ساله که کنارم نشسته بگم: عزیزکم حواست به آرزوهات باشه، شاید یه روزی برآورده بشن...


پ.ن:قایم نمیکنم که ذوق زده ام. اونقدر که فکر میکنم خواب دیده ام. ولی دندانه های 33 سالگی بدجوری خاطر آرزوهای 22 سالگی رو مکدر کرده... 


برچسب‌ها: نشد، نشد، نشد
شنبه 21 فروردین 1395

شیدائی ها


سلام

از چند روز پیش یه حال خوشی دارم. انگار بخوام برم سفر بی دغدغه ی هزینه و مرخصی. یا حتی بهتر از اون.انگار معشوقم بخواد بیاد دیدنم. قلبم گرومپ گرومپ خوشحال می زنه. ان شاالله قراره برم اعتکاف... قراره برم تو بغل خودِ خودِ خوش اخلاقش...

تا امروز شانس شرکت توی سه تا اعتکاف رو داشته ام :دو تا ماه رجبی توی مسجد حضرت زینب جان و یه دونه ماه رمضونی توی اون مسجده توی خیابون شیخ بهایی. اعتکاف کم کم داره جزوی از مدل زندگی ام میشه و این دلگرمم میکنه.

پررو شده ام. دفعه اول می ترسیدم، اما حالا رفته ام  و برای اعتکاف دانشگاه تهران و دانشگاه شریف ثبت نام کرده ام. دوست دارم جایی که میرم آشنایی نداشته باشم و هم صحبتی هم نباشه جز حسینا. اگر اسمم از قرعه کشی این دوتا دانشگاه در نیاد برام معلوم میشه که امسال هم شب وفات عمه ی بچه ها قراره توی مسجدشون باشم و این کم نعمتی نیست. راستش فقط دوست دارم ببینم اعتکاف های دانشگاهها چه جوریه وگرنه دلم میره برای بالا رفتن از مناره و نماز روی پشت بوم و نماز امام جواد علیه السلام و اینکه هربار به اون آپارتمان کوچه بالایی اش نگاه کنم و بگم امام جان من خونه میخوام!!!

حالم خوبه، حالم خوشه، دلتنگ ولی آرومم. فکر میکنم در سی و سه سال و بیست و هفت روزگی جای خوبی از جهان و خودم ایستاده ام. راضی ام و هر نفسم سرسپردگی و الحمدالله و اعتماد به حسیناست...
چهارشنبه 11 فروردین 1395

خورشید


مادرها خورشیدند

باید دورشان گشت

و قربانشان رفت