دوشنبه 17 خرداد 1395

ای دیدنت محال، وی لقمه ی حلال


سلام
ماه رمضان رسید و طبعاً آدم بی ایمانی مثل من بجای اینکه به فکر خوان گسترده ی نعمت باشه، به فکر غذا می افته! بله. این ماه برای من کم عرضه، ماه محرومیت از غذاست نه ماه بهره بردن از آغوشی که پذیراتر از همیشه ست...
غذا خیلی مهمه. هم نوعش، هم طعمش، هم آشپزش و هم همسفره اش... دیشب که داشتم مثل مرغ از ته قابلمه ی شام نخودفرنگی شکار میکردم به همین فکر کردم و به اینکه از اینهمه غذایی که تا امروز خورده ام کدوماشون بیشتر به دلم و روحم نشسته اند. (هیکلم شاهده همه شون به تنم نشسته اند)

سال هشتاد و سه .خرداد. دم سلف دانشگاه: از جلسه ی آموزش  اعمال حج اومدم بیرون. فاطمه اومده بود دنبالم. هوا بوی بهشت می داد. من داشتم می رفتم حج. فاطمه کنارم بود و دنیا مهربون شده بود. رفتیم توی سلف کباب خوردیم. اون کباب کوبیده یکی از بهترین وعده های عمرم بوده و هست.

تو خونه ی دوستِ یه دوست بودم. حالم سرجاش نبود، برام آبمیوه ریخت و از پشت بغلم کرد. یادم نمیاد آب چه میوه ای بود حتی. طعمش اما تا ابد تو کامم شیرینه. اونجا فرق بین لقمه حلال و حروم رو چشیدم.

خونه ی زوجی بودم که بی شک از باهوش ترین و بی نظیرترین آدمهای زندگی ام هستن. ناهار قرمزپلو با سالاد شیرازی و ترشی سیر و نوشابه مشکی بود. این ناهار برای من و بخاطر من و با سلیقه ی من درست شده بود. به سختی میتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم. با هر لقمه غذا نعمت خدا و خلقت خدا رو شکر میکردم.

لاله خدای سالاد و ته چین زعفرونه. نمیتونم از بین غذاهاش چیزی رو انتخاب  کنم. ولی یک بار برای تولد 12000 روزگی ام یه سالاد درست کرد. تصویر اون سالاد و کنتراست کاسه سفالی آبی با رویه سرخ مبل نشیمن خونه اش توی ذهنم حک شده. اونم از اون لحظه هایی بود که اشک تو چشمام جمع شد.

این بیمارستانه سر نیایش هستا. اسمش یادم نیست. با زهرا اونجا قرار گذاشتیم. از بس هی جور نمیشد همدیگه رو ببینیم. رفت پیش دکترش. بعد تا همسرش بیاد دنبالمون از بوفه اونجا دو تا ساندویچ حاضری هایدا خرید و با یه نوشابه شریکی خوردیم. من عمریه هایداخور حرفه ای هستم ولی مزه ی اون هایدا که قاطی خنده هامون خوردیم هرگز هرگز تکرار نمیشه.

شب وفات حضرت فاطمه علیهاالسلام بود.از زیر قبه ی آقا اومده بودم. سر راه به عموی بچه ها هم سلام کرده بودم. ساعت از ده گذشته بود و میدونستم رستوران هتل بسته است ولی لذت آغوش این دو نفر چربیده بود به گرسنگی. کیفور ولی گرسنه بودم. رسیدم به اتاق، تجدید وضو کردم و نشستم روی تختم که یکی از خانمهای مسن هم اتاقی ام با یه ظرف یکبار مصرف و یه قاشق اومد طرفم. گفت "یه آقای عرب اینو به زور بهم داد. بهش گفتم که ما شام توی رستوران هتل میخوریم ولی قبول نکرد و گفت نذره" اون شب نمیدونستم عدس پلوی نذری رو بخورم یا روی چشمام بذارم.

بعد از نماز صبح مامان رو راهی هتل کردم و خودم موندم تا ساعت هفت و نیم بشه. خواب داشت چشمام رو کور میکرد رسمن. از دارالاجابه اومدم بیرون و رفتم سمت در جنوبی و خیلی اتفاقی مدفن پیرپالاندوز رو پیدا کردم. چقدر زیبا و امن و خلوت بود. کمی دعا کردم و ساعت هفت و نیم شده بود. وایستادم جلوی غرفه، فیش رو دادم به آقاهه. انتظار دوتا برگه رو داشتم که یهو دیدم روی چهارتا برگه مهر زد و گرفت سمتم. نه یادم میاد اون روز چجور رفتیم غذاها رو گرفتیم نه طعم غذاش یادمه. فقط قلبم هنوز تپش هاش رو به یاد میاره که می دویدم سمت هتل و فیش ها رو چنان به قفسه ی سینه ام فشرده بودم که انگار کن پیراهن یوسف رو برای پدرش می بردم...


طعم و مزه توی زندگی من کم نبوده. مثل همون ساندویچ دونونه ی مشهد. مثل فیش غذایی که اون دفعه زهرا بهم داد. مثل ساندویچ جگر مرغ ترمینال شرق یا ساندویچی میرزاشکموی بابل که جمعه ها ازش یه هات داگ میگرفتم و می اومدم سمت تهران. یا اون روزی که خونه لاله بودیم و پسرک از خواب بیدار شد و گفت ا صدای نوشا میاد فکر کردم شمال هستیم و بعد زنگ زدیم قورمه سبزی آوردن... طعم و مزه زیاده ولی این چند تایی که الان توی ذهنم بود خیلی برام موندگار هستن.

همین

ماه رمضان مون پربرکت
الهی آمن

پ.ن: اون خانمه ی توی عکس باردار نیست.منم که غذاهای خوب گوشت شده به شکمم!!!

بعداًنوشت: اولین افطار امسال هم از آن وعده های به یاد ماندنی ام شد. مرسی آیدا.
نظرات (8)
سلام نوشا قبول باشه.
وای گشنه بودم، گشنه تر شدم. آخه آشپزیمم خوب نیست که برسم خونه چیز خوب درست کنم که...
جواب: سلام عزیز من
دخترچه رسید! ماهش رسید!
هم ذوق دارم هم اضطراب
الهی هزار لقمه ی حلال منتظر باشه

سه‌شنبه 18 خرداد 1395 ساعت 19:39
سلام....نوشا خانمی گل:
چه اتفاقی پیدات کردم دختر جان....خونه ی جدید مبارک.
خوبی؟خواهرزاده ی عزیزتر از جانت خوبه؟اسم نمی آرم که شاید اینجوری بهتره.
یه دنیا آرزوهای خوب خوب برات می کنم اول ماه رمضونی.لیاقت بهترین ها رو داری شما.
جواب: سلام لیلا جان
خوش اومدی
توی دعاهای هم باشیم

سه‌شنبه 18 خرداد 1395 ساعت 11:52
سلام
نوشای جون دلم تو کی اینهمه نوشتی که من نخونده بودم آخه...
اومدم 3 تای اخرو دیدم روحم زنده شد.
نمیدونم چه حکمتیه که من هروقت میام اینجا اشکهام سرازیر میشه و بعدش حالم بهتر میشه...
تازه منم همه غذاهام به "دلم" نشسته
ولی غذاهایی که مزه شون زیر زبونم مونده کم نیستن خداروشکر
همین هفته پیش تلفنی به مامان گفتم چه کار میکنی با این قیمه بادمجون و مرغ و بادمجونهات؟؟؟ مزه بهشت میدن! فرداش که رفتم اونجا برام درست کرده بود
روزه هات پیشاپیش قبول.
میشه یاد منم باشی یه کوچولو؟؟؟
جواب: سلام مهفام عزیزم
غذا اصن باید به دل بشینه

غذای مامان که جای خود داره
شفا میده

مهفام حتمن یاد همدیگه باشیم که تضمین استجابت دعاهامون رو بگیریم ان شاالله
بیا بغلت کنم

دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 15:48
سلام
چقد این پستت بهم چسبید. خیلیییییییییییییییی خوب بود.
شاید منم یکی شبیهش نوشتم.
:)

من مزه ی اون صبونه ای که قراره یه شب! بریم با هم بخوریمو قطعن فراموش نمیکنم!
:))))
جواب: سلاممممممممممممم
چطوری نازنین
باورت میشه داشتم اینو مینوشتم یاد اون قرار افتادم؟
کیف کردم یادت بود
یه مزه ای بسازیم چل ستون چل پنجره

دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 14:35
Jigsaw [ web ]
سلام
اون عدس پولوى نذری، حتی با خوندنش، به من هم چسبید.
ی بار از دندون پزشکی بر می گشتیم، دم در یک مسجد غذا می دادن. رفتیم گرفتیم و اومدیم خونه بازش کردیم. یَک قیمه ای بودددددد!!!! هنوز که هنوزه به عشق اینکه قیمه ام اون مُدلی دربیاد، قیمه درست می کنم. ولی هنوز موفق نشدم.
من خیلی دوست دارم غذا بپزم و بین مردم پخش کنم. دلیل نداره طرف حتما توانایی مالی پایینی داشته باشه. وقتی ی ذره غذای نذری به دست من میرسه کلی ذوق می کنم. نه به خاطر اینکه ندارم تا بخورم. ی حس خیلی خوبی داره.
خدا کمک کنه کسایی که ارزوی روزه گرفتن دارن، بتونن به سلامتی بگیرن.
وای که من از دیشب ذوق دارم برم تو خوابگاه با بچه ها آش رشته درست کنیم و سفره افطار بندازیم.
جواب: سلام جیگسای عزیز
منم دوست دارم نذری بپزم
دقیقا همین حس نذری گرفتن کیف میده
ماه رمضون تو خوابگاهی؟
کیف داره.
من لیسانسم خوابگاه بودم.
همدیگه رو دعا کنیم

دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 13:56
هزار ماشاله به حافظه من هرچه قدر به ذهنم فشار آوردم بیشتر از سه چهار تا به ذهنم نرسید هزار آفرین داری و هزار تا لایک
جواب: سلام
عزیزک من

دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 11:28
نوش جان،لذت زندگیه غذا
جواب: سلام به روی ماه سهیلای گل
دقیقا گل گفتی

دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 11:20
سلام
همش نوش جانت نوشاجانم

مرسی
جواب: سلام
خودت مرسی

دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 11:17
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.