دوشنبه 24 خرداد 1395

Belle de Jour


سلام حسینا
خوبی؟ با ماه رمضان چه میکنی؟ من که هیچی. روزه ها را خوب می گیرم ها. ولی دریغ از یک آیه قرآن مزید بر همان وعده ی همیشگی. هفت روز گذشت ، هفت روز گران و دست نیافتنی.هفت دست لباس زربفت و جواهرنشان، من اما رعیتی هستم که لباس های خان را در نبودش به تن کرده ام. فقط ظاهر رمضان را دارم... لذت فهمیدن رمضان را برایم بخواه...
حسینا؟ اینهمه مردم چطور خانه می خرند؟یا حتی چطور مستقل می شوند، ماشین عوض میکنند، خانه های قشنگ اجازه میکنند؟ پس چرا من نمی توانم؟ من که درآمد بدی ندارم. دستم هم به خیر گشاده است و خسیس نیستم. پس چرا برکت ندارم؟ چرا همیشه در چاله های سخیف و کم عمق گیر کرده ام؟ پول دندانپزشکی و شهریه و سفر و همین چیزهای احمقانه را چرا ندارم؟ گله نمیکنم ها. فقط واقعاً برایم سوال شده است. کجای کار را دارم اشتباه میکنم که در سی و سه سالگی یک وجب خاک برای خودم ندارم؟ آقای همکار چند روز قبل دقیقه ای نشست پشت رل عثمان بیگ . تا همین حالا از سفتی فرمان و نامناسب بودنش برای یک خانم شاکی ست. خب من هم خانم هستم. دقیقاً با همان تردی ها و لطافت های یک خانم. اه. اصلا بگذریم...
حسینا کلافه ام. از همه چی کلافه ام. خیلی وقتها رویم نمی شود به خیلی ها  و به بعضی آدمهای خاص زندگی ام  بگویم که هی فلانی من هم آدمم، توجه لازم دارم، حسودی میکنم وقتی از دیگری جلویم تعریف شود، مثل خیلی ها دل می بازم، از آدمهای جدید و از روابط جدید میترسم، دوست ندارم شماتت شوم. حسینا باور میکنی خیلی خسته ام؟ از همان موقع که آقای معرفی شده و معقول هی حواله ام داد به فردا و فرداها و  مثل تکه گوشتی که جلو ی گربه می اندازند جواب نه را اعلام کرد، انگار چیزی در من شکست. چیزی که نتوانستم به هیچ چیزی ربطش بدهم. یکهو انگار اعتمادم به شما خدشه دار شد. یا نمی دانم ، انگار امیدم به آینده و به دنیا تمام شد. وقتی دیدم مهم نیست که من چه کسی باشم یا چقدر برای این کسی که هستم زحمت کشیده باشم، در جلسه خواستگاری فقط یک جنسم که باید تلاش کنم خود را با بالاترین کیفیت عرضه کنم بلکه به قیمت بالاتری بخرندم.
حسینا من دختر خوبی بوده ام. تا جایی که بلدم تلاش کردم و بدی نکردم و حسادت و خباثت و گرچه همیشه شلوار می پوشم ولی دامنم را  پاک نگه داشتم. توی اکثر کارها نظر شما را محترم شمردم و بغلت را با بغل دیگری معامله نکردم. شما هم خدای خیلی خوبی هستی. هوایم را داری و همیشه سورپرایزم میکنی و منصف هستی و آدمهای خوب خوب را توی مسیر زندگی ام گذاشته ای... فقط، جسارت است ، ولی نمی شود کمی بس کنیم؟ من خسته ام. از اینکه اعتبارم رسیده به تهش و همه و همه و همه یک جوری واضح و ناواضح انتظار ازدواج از من دارند و من بلد نیستم چه کنم خسته ام. من حتی چند وقت قبل التماس یک نفر کردم که با من ازدواج کند* و این درگیری های مدام حداقل توی ذهنم تمام بشود. حسینا من می ترسم و دلم میخواهد با مشت بزنم توی دهن اولین کسی که بخواهد بگوید عوضش من چه چیزهایی دارم که شاید بقیه ندارند. حسینا من از همه آدمهایی که لذت در آغوش گرفتن نوزاد را با تحصیلات و کار قیاس میکنند عقم می آید. گیج شده ام، حسینا گیج شده ام... 

عنوان نوشت: داستان زنی ست که در غیاب همسرش در یک فاحشه خانه کار میکند. هر روز از دو تا پنج بعدازظهر. حسینا شماهمیشه هستی، غیبت نداری و میگویند عالم محضر توست. مرا در همین محضر از بندگی ات طلاق بده. نمیخواهم بهت خیانت کنم.

p.s: Red lights and heavy curtains, sounds sexy! like a dream house. But  there is no dream in there. 'cause its a brothel. 

سخت نوشت: ما همیشه مزاح میکنیم و همیشه از دست کلمات تو بلند بلند میخندم. امروز ولی نفهمیدم که منظورت از  عسل چیست. وقتی هم یادم آمد گریه ام گرفت.چرانتوانستم محبوب تو باشم؟

* توضیح نوشت: باید مینوشتم که آن یک نفر دوستم بود نه خواستگار؟