X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 شهریور 1395

به حرم آمدن مست مجــــاز اســت



جراحی کردم. درد کشیدم. زنده ماندم. معلوم شد استخوانی که حس میکردم استخوان فکم بوده که به دلیل عدم تشکیل لخته روی حفره در معرض هوا قرار گرفته بود. یاد گرفتم که اسم این اتفاق dry Socket است  و باید پانسمانش کنم. کنارش چند تا بخیه هست و پانسمان عوض کردن برای خودش کم مصیبتی نیست. از طعم و عطر میخک مشمئز شده ام.


31 شهریور عروسی دخترخاله ام است. اصولاً عروسی در پیش داشتن باید حال آدمی را خوب کند اما حال من خراب است. مادرم درک نمیکند که این عروسی برای من ارزش 700 کیلومتر سفر را ندارد و این به معنای این نیست که من خوشبختی دخترخاله ی بیست ساله ام را نمیخواهم یا حسودی میکنم. هر روز ما اوقات تلخی و حتی گریه است و مادرم از تمام حربه های جدید و قدیم برای متقاعد کردن من استفاده می کند. چند روز قبل گفتم که مامان به خاطر شما میایم عروسی و از دیروز شروع کرده که: برای عروسی لاغر کن ، برای عروسی بین ابروهات رو بوتاکس کن، موهات رو تهران شینیون کن. خدایا چرا مادرم درک نمی کند که آدرس محل زندگی ما مشترک است نه همه ی اصول و عقایدمان... خسته ام. خسته و درمانده و رفتارهای خاله ام در طی سالهای گذشته هم مزید بر این درماندگی شده...


قابلیت این را دارم که بزنم به سیم آخر و فرار کنم. کارت اعتباری ام به این قابلیت پوزخند میزند. حقیقت این است که من در مدیریت مالی و اصلاً هر گونه پیشرفت مالی در زندگی ام شکست خورده ام. 


ذهنم مثل یک کوره آجر پزی متروک، محل اتراق خلافکار ها و معتادها و خرابکارها شده. ته کوره جنازه ی بچه ی سه چهارساله ای دارد میپوسد و هیچ کس خبر ندارد. 


من اگر بچه داشتم بغلش میکردم و به خودم می فشردمش. بچه ها آدم را از احتمال کارهای احمقانه دور میکنند. مادرم همسن من که بود دو تا دختر داشت. لابد برای همین دیوانه نشده است. من نه تحمل مادرم را دارم و نه بینش و بخشایشش را. در بعضی از مسائل که از قضا مزمن هم هستند، کینه ای هستم.


ماه ملاقاتت شروع شد. ماه حسرت و دهه ی شوق دل و تپش های نامنظم این قلب وامانده. دارم مثل یک بچه ی خوب روزه می گیرم و نماز و واعدنا یادم نمی رود و خرده دعایی هم چاشنی نمازهایم هست و تهش که چه؟ سی سالم گذشت، به این ده روز چه مقدری را انتظار داری که عوض کنم؟ چقدر به حسابت بنویسم خانه ای که ندارم و آغوشی که نیست و دور است و وعده است و امنیتی که فهمیده ام در این جهان نباید پی اش باشم؟ تو بگو چقدر؟ حسینا دلم مکدرت شده. از تو به کجا پناه ببرم ای پناه همه؟ امید در من مثل دندان عقل پوسیده ای شده. این دندان را بِکن حسینا. بگو اعرف و از جهان تمامم کن. من اهل حسرتم. تمام دنیا را بهم بدهی باز هم کورم. حسرتم از خودت را تمام کن و به جهانم کور... میخواهمت حسینا، می فهمی؟ میخواهمت و میخواهم که فقط تو را بخواهم.


آدمها چطور فقط از روی عکس اینستاگرام  یا تلگرام یا هر چیزی میایند و پیغام و پیشنهاد میدهند؟ روی حرفم با  آنها نیست که کلا عندالمطالبه دنبال رابطه هستند. منظورم آدمهای حسابی تر است.  


آقای سوپرمارکت پیراهن مشکی پوشیده بود. گفتم خدا بد ندهد. غمگین گفت : زن عمویم فوت شده. گفتم خدا بیامرزدشان لابد خیلی برایتان عزیز بوده که اینهمه غمگینید. جواب داد که :آ خه خاله ام هم بود!


کلاسهایم معلوم شد. شنبه ها و یکشنبه ها. آخرین ترم و بعد ان شاالله امتحان جامع. اتاقم کوچک است. کتابخانه ام برای حتی کتابهای درسی ام جا ندارد. چون از ساعت شش صبح تا حداقل شش عصر خانه نیستم، عوض کردن اتاقم الویت خانواده ام نیست. خجالت میکشم که در سی و سه سالگی دلم میزتحریر میخواهد. خواهر کوچکم میز تحریر دارد. یک میز تحریر صورتی و یک اتاق بزرگ. 


گاهی نق میزنم. نق از شرایطم ، از اتاقم ، از کارم. مادرم میگوید ناشکر نباش، پس آنهایی که توی روستا و فقر و خانه های حومه شهر زندگی می کنند چه بگویند؟ آن وقت ها دلم می خواهد خیلی حرفها بزنم ولی سکوت میکنم. هم جلوی مادرم و هم اینجا سکوت میکنم.



پ.ن: این روزها قنوت برایم جنبه درمانی دارد.

نظرات (25)
سلام من هنوز نرفتم ولی توضیح مربیش (معتمدیوگا)این بود ماینفولنس هم کارگاه ٨جلسه ای داره هم دورور درهفته مثل بقیه کلاسهای یوگا بچه های دورش راضی بودن
جواب: سلام دوباره
رفتی برام تعریف میکنی؟

سه‌شنبه 23 شهریور 1395 ساعت 16:18
سلام
یک دوره ای هست به اسم یوگای ذهن(هم کوتاه مدت ٨جلسه کارگاه هم کلاس بلندمدت برای زمانهایی که ذهن خیلی مشغولة جواب میده کلن آموزش بودن در زمان حاله
جواب: سلام
خوبی دخترجان؟
این همون دوره نیروی حاله؟
من تو اکادمی سینا رفتم این دوره رو
خوب بودا
ولی همچی به دل من ننشست

دوشنبه 22 شهریور 1395 ساعت 20:00
سلام
هر وقت نوشته هات رو میخونم یاد هی هی و هی های چوپان پروین اعتصامی می افتم و بیشتر عرق میشم در شبهه مناجاتت
نوشا جان اصولا مادرای ما تو دهن زدن بلد نیستن مراعات همه رو کردن و اما خوب بلدن و هیس هیس گفتن رو به ماها و لب گزیدن رو
یادمه عروسی دختر دایی کوچیکه حوصله نداشتم برم به زور بردنم بعد یه رمان بردم وسط عروسی نشستم به خوندن تا نفهمم و نشنوم!!!!!!
کمد لباس هاتو ببر تو اتاق خواهر کوچیکه حالا که اینجور شد ولی جدا میز تحریرهای تاشو رو تو بعضی سایتها دیدم به درد نمی خوره؟؟؟!!
دوستت دارم خاله دخترکم
جواب: سلام یاسمین جان
صبحت بخیر
خب کمد لباسهم رو ببرم اتاق خواهرم عملا دیگه هیچ لباسی نخواهم داشت چون خواهرم عشق اینو داره که لباسهای منو بپوشه!
همین الان هم یکی از مشکل های من اینه که مانتوهام و شالهام رو از اتاقش پیدا میکنم.
مشکل من حتی خود عروسی نیست. هفتصد کیلومتر مسیره.

دلم میز تحریر تاشو نمیخواد. میز تحریر واقعی میخواد که بشینم روی صندلی و درس بخونم. اینجوری فرقی به حالم نداره. مثل فرق بین میزعذاخوری و روی سفره غذا خوردنه.

شنبه 20 شهریور 1395 ساعت 22:26
داشتم درمورد پودر یوتام میخوندم به تجربه شما خوردم واقعن ومقربود وبأیداز داروگیاهی ها خرید
جواب: سلام
بله

پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 19:17
آدمها تو هر سنی ممکنه دلشون خیلی چیزا بخواد که به نظرشون به سنشون نمیاد
مثل میز تحریر
من هنوزم دلم میخواست و بعد از عروسی بابا یک دونه تاشو و کوچیک برام هدیه آورد

خیلی جمع و جوره
میتونی هم برای لپ تاپ استفاده کنی هم مطالعه
بعد هم تاکنی بزاری گوشه دیوار یا پشت در
خواستی عکسشو برات بفرستم
جواب: سلام
چه باحال
من نمیخوام تا کنم بذارم یه گوشه
نیاز دارم موقع کار کردن روی پروژه ها یا تزم منابع رو روش داشته باشم.
ممنونم

پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 11:20
خدارو شکر که جراحی ات تمام شده به خوبی

منم یه زمانی اینطوری بودم
برام عروسی ها ارزش رفتن نداشت چه برسد به 700 کیلومتر

طرز فکر مامانت !جالبه مثل دخترهای این دوره فکر میکنه
منم اما این کارها رو قبول ندارم
جواب: سلام
من اگه دور نبود میرفتم غزل
این دوری اش اذیته رسمن

مامان من همیشه از داشتن دختراهای امل میناله.
من خوشم میاد مرتب باشم و اینا
ولی نه بخاطر عروسی دخترخاله

پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 11:11
soori [ web ]
http://qoran1430.persianblog.ir/
سلام نوشا. بهش سر بزن دوستش میداری احتمال زیاد
جواب: سلام رفیق شبهای حشر
عالی بود
ممنونم

چهارشنبه 17 شهریور 1395 ساعت 12:00
سلام عزیزک
امیدوارم حال دلت بهتر باشه
یکی از اولین خریدهام در شهر دانشجویی یه کارت برای تو بود.
مواظب خودت باش
جواب: سلام
هوریااااااااااااا
دلم پروانه شد

چهارشنبه 17 شهریور 1395 ساعت 02:21
من چند سال پیش این نوع مشکلاتم با مادر گرامی شروع شد و متاسفانه یه ۳-۴ سالی طول کشید تا حل بشه. اثرات روانیش روم افتضاح بود. یعنی واقعا زندگیم رو فلج کرد و میکنه. الان دارم سعی میکنم اون اثرات رو از بین ببرم و داره پوستم کنده میشه.

اینا رو گفتم که بگم مواظب روحت باش.
جواب: سلام
خوبی ریحانه؟
والله این خانواده محترم خاله وصلت هاشون تموم بشه و منم بتونم مستقل بشم کلی خوب میشه
حداقل از مرکز انفجار دور میشم

روم ترک خورده رسمن
کاش مامانم یه بار میزد تو دهن بقیه

سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 15:32
سلام عزیزم. هی آمدم خوندم و دلم خواست چیزی بنویسم، هی گفتم آخه چی بنویسم که بگم دردت رو می فهمم (آخه هیچ کی نمیتونه درد آدم رو به معنای واقعی بفهمه) و هی رفتم بی آنکه چیزی بنویسم.
اما الان دیگه نشد. فقط یک بغل گرم برات دارم و یک فنجان قهوه. از حسینا میخوام خودت گره ی همه ی مشکلاتت رو باز کنه. در پناه اش باشی همیشه.
جواب: سلام سوفی
خوبی عزیزک من؟
قهوه ات چسبید و بغلت بیشتر
خوبی نوشتن به اینه که ادم بعدش خیلی سبک تره
خیلی وقتا میبینه بی انصافی کرده و زیادی غمگینه
گاهی هم به خودش حق میده
در هر دو صورت تهش ادم سبک تره

سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 13:27
سلام عزیزم.نوشا جون من سالهاست وبلاگت را میخونم.سعی در ارتباط با خدا ومسایل معنوی زندگی بسیار عالی و البته امری شخصی ه.ولی بنظر من خواننده علایمی از افسردگی در تو در حال رشد هست ونمیشه فقط با مسایل معنوی مذهبی جلوی اون را گرفت.اصلا مبنای حرفم عدم تمایلت به عروسی نرفتن نیست.از کلیه پستهات برداشت میشه.چند بار خواستم بنویسم گفتم صحیح نیست ولی بنظرم بهتر با این واقعیت روبرو بشی و در پی حلش باشی.عزیز دلم عدم ازدواج و نالیدن از تنهایی و.. هیچوقت مشکل واقعی نیست .33 سالگی سنی نیست که انقدر ناامیدی از نبودن همراهی در زندگی به ادم غلبه کنه.برات ارامش و اسایش فکر وجسم ارزو دارم
جواب: سلام آناهیتا جان
خب راستش من با واقعیت دو سه سالی میشه که روبرو شده ام و توی پست هام هم نوشته ام که پیش مشاور میرم و درمان دارویی هم دارم

سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 12:29
سلام
وقتی غمگین می‌نویسی، غمگین می‌شم خب.
عروسی رفتن با این شرایط به خصوص خیلی سخته. ولی اگه با خودت فکر کنی که عروسی نمیری، فقط داری میری تا به خواهش ماه‌مانت عمل کرده باشی، شاید یه کم شیرین بشه برات.
من هم گاهی مکدر میشم از حسینا ولی میدونی که کدورت و حسینا با هم جمع نمی‌شوند. جواب خیلی از دعاهایی که در ظاهر مستجاب نمیشه شاید فقط این باشه که در عوض همچنان مبتلا نیستیم به «کیف اصبر علی فراقک».
بعضی وقتا همین آرزوهای کوچولو و بی‌اهمیته که کسی نمیفهمه و میشه احساس دق. اتاق و تختخواب و میزتحریر نداریم ولی خدا را شکر که خواهری داریم که باهاش کل‌کل کنیم که از اتاق برو بیرون میخوام درس بخونم.
شاد باش نوشا، حال دلت خوب باشه نوشا، به آرزوهات برسی نوشا... ولی زندگی همینه. گاهی خوب و گاهی بیشتر غم و سختی. خودت و خانواده‌ات در سلامت باشید.

در ضمن من هنوز دلم اینستای تو رو میخواد.
جواب: سلام نینا
اوضاعم قاراشمیشه ولی میدونم که ان شاالله بهترتر میشه
آدم همیشه خوبه شاکر باشه، ولی گاهی هم نارضایتی باعث پیشرفت میشه
ان شا الله همه چی روبه راه میشه

ایسنتام رو اینجا نوشتم که
beingparia

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 18:58
آره حق با شماست دیگه جایی برای میز تو اتاقت نیست.
نمیشه فقط یه روز مرخصی بگیری یه چهارشنبه رو؟ دیگه یه روز اینقدر تفاوت نداره.شنبه و یکشنبه ها رو هم برای دانشگاه باید مرخصی بگیری؟
جواب: سلام دوباره
معلومه که میشه
ولی هی بیشتر کسر کار خواهم خورد
شنبه ها و یکشنبه ها رو هم باید بگیرم
میدونی تارا؟ کلا ذره ای هزینه کردن برای این عروسی برام سخته.

اخرین تعطیلاتم به جاده میگذره
پول بلیط چه هواپیما چه قطار چه اتوبوس سختمه
رفتن به آرایشگاه و شینیون و هزینه اش سختمه
الان وزنم زیاده و لباس خریدن سختمه
تازه همه این کارها رو که بکنم تهش اونجا همه وظیفه ملی مذهبی شون میدونن یه نظری نقدی چیزی بگن
از نظر روانی امن نیستم برای این عروسی

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 11:07
سلام نوشا جان
خواستم بگم عروسی نرو دیدم نوشتی نینو و خواهرت نیستن مامان تنهان.سخت نگیر راه دور رو به خاطر مامان برو دلش نگیره تنهایی . با قطار خیلی سخت نیست.
متاسفانه بعضی مامانا مثل مامان من بلد نیستن تو دهنی بزنن منم خیلی حرص میخورم از این قضیه .ولی کاری نمیشه کرد.
چه سعادتی داری روزه می گیری منم دعاکن.
یه میزتحریر کوچک پیدا کن برای اتاقت .بدون میز درس خوندن خیلی سخته البته به نظر من. خودم هم این مشکل رو داشتم با این تفاوت که دیگه اتاق شخصی نداشتم یه میز قهوه ای کوچک به یاد روزهای تحصیل در خانه پدری پیدا کردم و تو اتاق مشترک جاش دادم با این تفاوت که اونجا اتاقم و میزم بزرگ بود ولی الان حتی جا برای صندلی نیست و هر روز پروسه ی بردن و آوردن صندلی از آشپزخونه رو دارم
جواب: سلام تارا
اتاقم دیگه جا نداره
یه دیوار تخت خوابمه که زیرش جعبه های کتابه
یه دیوار پنجره و کتابخونه است.
یه دیوار کمد پارچه ای لباسهاست
کل اتاقم شش متره


عروسی رو مجبورم برم
ولی خدا میدونه چقدر ناراحتم
مرخصی ام منفی سه روزه
اخه برای مشهد مرخصی گرفته بودم

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 10:40
اینروزها منم درگیر حقهایی هستم که داره ازم ضایع میشه خواستم از اول ذی حجه روزه هام بگیرم ساعت 6ونیم عصر فشارم به 7 رسید 8 شب و موقع اذان آخرین قطره سرم نوش جان کردم بخاطر گلودرد شدید و سرفه های وحشتناک و سفیکسیم تا حالا نتونستم بگیرم به نظرت قابل نبودم ؟ نمیدونم حکتش و مصلحتش چی بود خیلی دوق داشتم تا جاییکه پیک نیک با دوستان روز شنبه رو لغو کردم حالا من موندم و حسرت و آه خوش به سعادت همیشگیت خواهشا دعا کن خدا خودش حقمو بگیره
جواب: سلام
قبول باشه
حتمن روزه ات قبوله
روزه یه کاریه که ظاهرش توی بدنه ولی اصل جان آدمه
تو جان ات روزه بوده

هرگز نگو قابل نبودم
خدا به بنده اش هرگز انگ نمیزنه

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 10:37
چه شعر قشنگی بود...
مجاز است
جواب: سلام
دوستت دارم گوگلوی من

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 10:10
آخ اگه بدونی چقدررر دلتنگت بودم نوشااا...
نوشته ات خیلی درد داشت خیلیی .. و اشکم میخواست بچکه که آخه خاله امه رو خوندم .. عاشقتم که درد و درمان و گریه و خنده ات در پناه حسینا براهه

خیلی التماس دعا دارم ازت و دعاگویم اگر قابل باشم
جواب: سلام خانم خانمها
خوبی؟
همیشه به یادتم

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 08:59
تو اگر اینجا هم غر نزنی که پس به چه درد میخورد جانم؟
حداقل اینجا بنویسش. حتی اگر رمزدارش کنی. حتی اگر ذخیره ی چرکنویسش کنی.
حال روز همه ی از سی گذشته های نیمه مستقل مثل توست نوشا جانم.
همه مان بایستی این درد مشترک را فریاد کنیم
ولی سر که؟ سر چه؟
میماند همین خانه های کوچک مجازی و البته چشمهای نامحرم مردم نامهربون و زخم زبونی! که آنهم فدای سرت.
جواب: سلام
جوابم چیز خاصی نیست. فقط دلم میخواهد بگویم چرا خودتان به گفته تان عمل نمیکنید؟ شرایط روستا را آفر میدهید و انتظار افتخارات شهر را دارید.


صدالبته خیلی از ادمهای مهم هم کمبود امکانات داشته اند ولی من ادم مهمی نیستم. ادمی هستم که درک نمیکند چرا روی میز تحریر خواهرش لوازم ارایش ولو هست و خودش مجبور است روی تختخواب درس بخواند

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 07:59
سخت نگیر خانم خوشگله...من هم سی و سه سالم بود که شوور کردم! اون هم 31 شهریور! سر سی سالگی هم فکر می کردم که دیگه دنیا تموم شد و من بی شوور موندم! مسئله اینجا است که تازه بعد از یک مدت دستت می اد که شوور کردن فقط یک بهانه است! کاش بشه بی بهانه اونی که میخواهی باشی....
راستی تو این حرمی که گفتی ما را هم راه میدهند؟
امضا کامشین پاتیل...
جواب: سلام کامشین جان
ان شاالله زندگی ات همیشه خوش و خرم باشه

مست و هشیار عزیزی

دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 05:49
بغل او این روزها آخیش من نیز هست.
جواب: سلام
آخیش همگانی

یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 20:38
منم تازگیا از عروسی رفتن بیزارم. دوتا عروسی هم در پیشه!

+ منم خاله ام زن عمومه!
:))
جواب: سلام
ان شاالله خوش بگذره
من از عروسی بدم نمیاد
از اینکه برای یه عروسی دو روز مرخصی بگیرم و با اتوبوس یا قطار 700 کیلومتر سفر برم و بعدش هم انواع انتقادات رو بشنوم بدم میاد. حتی هدیه عروس و داماد رو قبلا داده ام و آدم مجلس گرم کن و رقاصی هم نیستم که نبودم آسیب جبران ناپذیر به مجلس بزنه


جان و تن خاله / زن عموت سالم

یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 17:11
اگر حرف من رو به عنوان یه ناظر لَخت که هیچ تعصبی نسبت به هیچی نداره و حتی تورو نمیشناسه قبول کنی ، باید بگم از جایی اوضاع عوض میشه که خودت عوض بشی. اگر شیوه ی متفاوتی رو برای رفتار انتخاب کنی بعد میتونی انتظار یک پاسخ متفاوت رو داشته باشی. 33 سالگی چه معنی میده اگر نتونی منطقی برای مادرت توضیح بدی که نمیری عروسی؟ نرو و ببین چی میشه.
وقتی همه ی افراد زندگیت مقدم بر تو و حس و حالت هستن ، و همیشه دنبال خوشحال کردن بقیه هستی ، خودت همیشه آخر صف میمونی و هیچ کس حتی برای همدردی پشت سرت نیست.
شاید وقتشه به خودت بیشتر فکر کنی.
جواب: سلام
بله حق با شماست
دارم تلاش میکنم خودم هم مثل بقیه برای خودم عزیز باشم.
نکته ی خیلی خوبی رو گفتی.

در مورد عروسی دلم برای مامانم هم می سوزه
کاش حداقل اونهمه دور نبود
بحث من هم نتونستن نیست. بحث عواقب نرفتنه. دلم میخواد مادرم توی مجلس خانواده اش تنها نباشه آخه خواهرم و نینو هم بخاطر جشن شکوفه ها نمیتونن بیان
خلاصه که دردسری شده

از ادبیات دوستانه ات ممنونم

یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 15:51
lili [ web ]
سلام
وقتی شما از حسینا دلگیری ما پس چی بگیم، حتی سعادت روزه گرفتن هم نداریم شاید آروم شیم، راستی چرا ابن روزا همه ازش دلگیرن؟ برای هم دعا میکنیم شاید گشایشی حاصل شد(خدایا دلم گرفته شما ببخش)
جواب: سلام لی لی
من از حسینا دلگیرم چون هیچ کسی جز اون رو به رسمیت نمیشناسم. یا دلم نمیخواد بشناسم. دلگیرم چون جز خودش هیچی ضمانت اجرایی نداره.
وقتی مرجع همه ضمیرهای آدم حسینا باشه لاجرم دلگیری و عشق و مستی و غم و شادی همش با یه نفره
و این حس در من از ایمان نیست
از ناامنی شدیده

یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 14:53
عمو [ web ]
"ذهنم مثل یک کوره آجر پزی متروک، محل اتراق خلافکار ها و معتادها و خرابکارها شده. ته کوره جنازه ی بچه ای دارد میپوسد و هیچ کس خبر ندارد. "





دردم گرفت
جواب: سلام
می فهمم عمو

من هم
دردم گرفت که نوشتم
اون حجم از درد که ته ذهنم پوسیده رو فقط اینجوری میتونستم توضیح بدم و کلماتم مهربان نبودن

یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 14:47
لابد حالا دخترخاله و اعوان و انصارش ، با شاه ، شلله هم نمی خورند از این وصلت فرخنده در عنفوان جوانی !!!!!!!!!!!!
اینطور مواقع ، مادران ما زبانشان قفل می شود چنان قفلی که انگار .....
حکایت مامان جان ما که همین چند هفته پیش زایید که پارسال زن عمویت گفته اگه پوران رو در سن کم شوهر داده بودی ، حالا مجبور نبود زن این پیرمرد بشه . دقت فرمودید ؟
من نوگل نوشکفته در چهل سالگی زن یک پیرمرد شده ام و احساسات بشردوستانه زن عموجان را جریحه دار نموده ام .
و مامان جان ما بجای هر پاسخی ، یک سال این حرف را روی دلش کشیده تا امسال زایمان کند و خودش را راحت کرده و مرا بابت این انتخاب غلط زیرسوال ببرد و تازه می فرمایند ببین این که توی رویمان می گوید ، دیگران پشت سرمان چه می گویند....
نه اینکه ما برای جلب رضایت مردم زنده ایم ، خب حق دارند دیگر ....
جواب: سلام پوران من
گفتی و گل گفتی

خاله ی من هنوز قصه ی دخترم شوهر کرده رو شروع نکرده
ولی دیر نمیشه این حرفهاش
من به اندازه ی دبستان تا این سنم از این خانواده حرف شنیده ام
آرزو به دلم مونده یه بار
فقط یه بار مامانم میزد تو دهنشون
نزد
من از این کارش تو دهنی خوردم

یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 14:47
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.