X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شنبه 29 آبان 1395

تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من


قرار بود زمستون که شد روزها کوتاه تر بشن، ولی امسال انگار شب و روز باهم کوتاه شده اند. تا به خودم میام شب شده، فردا شده، آخر هفته شده و روز از نو روزی از نو... دوستانم رو بیست ساله که ندیده ام! به همه قول داده ام ها، ولی زمان مثل دونه های ریز شن از لای دستام سر خورده و رفته...

من، نوشا، عاشق خرید از بازارهای روز، خرید از دستفروش ها و خرید از مغازه های همه چی فروشی هستم. من، نوشا، یه سر رفته ام فروشگاه خانه و کاشانه  و بعدش هم  جمعه بازار و نصف بودجه ماه آذرم رو صرف خرید خرت و پرت های واقعی کرده ام.

چند سالی هست که نینو با من میاد حموم. پریروز انقدر تو حموم بازی کردیم که قند جفتمون افتاد. خدایا این بچه کی اینهمه بزرگ شد؟ انگار همین دیروز بود که با هر بار شامپو کردن جیغ میزد که کور شدم!!! خدایا شکرت که بچه ام داره روز به روز شیرین تر و بالنده میشه.

بابا نیست و مامانه همش دوست داره ما جلو چشمش باشیم. خانواده ام رو دوست دارم.خیلی. زندگی کردن توی خونه ی پدری وقتی به سن من باشی اصلا راحت نیست. ولی راستش خیلی وقتا به همین شیرینی های کوچیک می ارزه. به اینکه کسی هست برای نماز صبح بیدارت کنه...

نرفتم. بد شد که نرفتم. فاطمه و رسوب و برادر محمدم و الهه و خیلی از کسانی که میشناسم رفته اند. من نرفتم.اشتباه کردم. مسیر سه روزه ی نجف تا کربلا ، اعتکاف  بی نظیریه. من امسال مفت از دست دادمش...

می شود بنویسم و از تو ننویسم؟ منتها جور نمی شود. آنطور که باید به دلم بنشیند نمی شود. شاعر خوب گفته که مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست، همه با قافیه ی عشق مصیبت دارند...


 
شنبه 22 آبان 1395

بردنی ها را فقط از سینه ما می بری


سلام
این مدت که ننوشتم  خبرها اونقدر موندن تا کهنه شدن، گرچه خبر خاصی هم نبود. خیلی وقتها صفحه ی یادداشت جدید رو باز میکردم که بنویسم ولی یا کلماتم لیز میخوردن از دستام یا مدیرم می اومد وایمیستاد بالا سرم یا تهش یکی تو سرم میگفت بنویسی که چی؟ 

ترم سه با قصد دوستی پیش نیومده، تا به خودم میام هفته تموم میشه و ارائه پشت ارائه، امتحان پشت امتحان... دانشگاه داره ادای زندگی رو درمیاره: سخت، ممتد، طاقت فرسا و به امید فردای واهی و نیامده...

توران میرهادی هم تموم شد تا به این بهانه گوگلی کرده باشیم و ابراز تاسفی... من؟ نه من هم نمیشناختمش و من هم مثل بقیه نشسته ام و شاهد خالی شدن ایران از اسمهای خوش آهنگی مثل توران هستم.

ترامپ هم با اکثریت الکترال برنده انتخابات شد  تا لابد ثابت کنه که کار نشد نداره و از شما چه پنهون من خوشحالم. یعنی هر جوری فکر میکنم می بینم با پیش زمینه ای که از هیلاری کلینتون هست، نمی شد برای هیچ صلحی بهش اعتماد کرد.ترامپ بازرگانه و حداقل میشه انتظار داشت یه تکون حسابی به اقتصاد بده. حالا گیرم که از این تکون چیزی اش سهم من یه لاقبای ایرانی نشه.

دیروز صبح با خبر مرگ لئونارد کوهن بیدار شدم. صداش خوب بود. خوب و گرم. اونقدر گرم که انگار خدا روی خلقت یه پتو کشیده باشه. حالا دیگه نیست. رفت. رفته و من گریه کرده ام و نماز شب اول قبر هم براش خونده ام. مطمئنم جای  لئونارد کوهن  پیش خدا عزیز و خوبه. با ترانه هاش اونقدر پتو روی مردم ناامید و سرمازده کشیده که خدا بغلش کنه و بگه حالا نوبت توست که امن باشی...

باباهه هم به سیاق هر سال راهی خونه ی  معشوق شد. کافیه چشمهام رو ببندم تا بتونم ببینمش که ایستاده دم موکب و خیالش رو سپرده به نسیمی که از طرف کربلا میاد... بابا خدمت به مردم رو عاشقانه دوست داره...

گفتی تو یا نمیذاری من بخوابم یا اگر خوابیدم نمیذاری جیک هیشکی و هیچی دربیاد. نوشتم که یادم بمونه یکی منو بهتر از خودم میشناسه.

خبر آخر اینکه دیگه عثمان ندارم. ان شاالله حسینا برکت بده تا بتونم یه ماشین بهترتر بخرم. عثمان ماشین خوبی بود، ازش هزار تا خاطره ی خوش دارم.


شنبه 22 آبان 1395

دلبرا جان جان جان جان


آبستنکم خفته، صدا هیچ نیاید
خوابش شود آشفته ، صدا هیچ نیاید
یک ساعت اگر شد که چه بهتر، نه، سه ربعی
او خویش چنین گفته، صدا هیچ نیاید
گو باد بروبد رهش و ابر بشورد
از شسته و از رُفته صدا هیچ نیاید
ای رعد نغُری تو و توفان نخروشی
آبستنکم خفته، صدا هیچ نیاید


نازنینکم بار نبات و نسترن دارد و من چنان شاد و شاکرم که گویی حسینا مرا به مادر شدن مفتخر کرده ست

+



برچسب‌ها: نوشا و الحمدالله
چهارشنبه 19 آبان 1395

می روی و گریه می آید مرا


برادر محمد، رسوب ، الهه و همه ی اونایی که مسافر اربعین هستید، یادتون نره پشت سرتون هزار چشم ،آرزومند  قدمهاتون هستند... الهی راهتون سبز و امن باشه و با کوله بار دعاهای مستجاب برگردید...

سه‌شنبه 11 آبان 1395

Ark of the Covenant


تو، کتفهای موسی

من، سبدی روی آب

دل به نیل عشق تو ندهم چه کنم؟


من، غریق دریای غم

تو، لحظه ی اجابت دعای یونس

سینه ات ، این صندوق سکینه ی آفرینش را به آغوش نکشم چه کنم؟


تو، حسن یوسف و صوت داود و دم مسیحا 

زلیخای قلب من کجا و صبر ایوب و عمر نوح کجا؟

ای که چشمانت هزار مزرعه ی خشخاش تازه

مست و خراب تو نشوم چه کنم؟



سه‌شنبه 11 آبان 1395

ضرب محکمِ مُشت

 

سالن گراند سینمای پردیس کوروش، ساعت نه و نیم شب، فیلم فروشنده، شاگرد پرسید آقا مگه آدم هم گاو میشه؟ شهاب حسینی جواب داد: ساعدی اینجا منظورش استعاره بوده. و همین وقت، درست همین وقت، آقای مدیر تحصیل کرده ی خوش پوش باکلاس فهیم و روشنفکر سرش را به سمت گوش من خم کرد تا آرام توضیح دهد که منظور غلامحسین ساعدی است و نه لابد ساعدی قذافی!

خدا رحمتت کند که خوش گفتی: "گاهی باید ضربت محکم مشت را بخوری تا به خود آیی که کجا زندگی میکنی"


یکشنبه 2 آبان 1395

کوچ هاجر از سرابی به سراب


روزهای سختی گذرانده ام. سخت و بیش از آن روزهای شلوغ: ارائه درس و نوشتن مقاله و گزارش های محل کار و رنجوری جسم و سفر اجباری یکروزه و امتحان و گفتم امتحان؟ این روزها خلقت محل ابتلا و امتحان من شده است...  امتحانم نکن حسینا، من جوابها را بلد نیستم، مردود می شوم، مطرودم نکن...


مومن بودند. از آن مومن های مثالی. حجاب و نماز و خمس و زکات. مومن بودند ولی دروغ گفتند. سنش را و شرایطش را و خواسته هایش را دروغ گفتند. سختم شده که رفتارشان را به دینشان نسبت ندهم. دردم آمده و غمگینم. صد البته این نیز بگذرد.


مامان بودن خیلی مهم است. مامان داشتن هم خیلی مهم است. ماهِ ماه مان بودن این روزها بدجوری در محاق است. لازمت دارم مامان. شما که خسیس نبودی. 


"بیا بغلم" قوی ترین مُسکن و مقوی ترین مولتی ویتامین دنیاست.


نینو گردن دایناسور لگوئی اش را اشتباه وصل کرده بود، آمد پرسید که دایناسورم چرا همش به پیسکولش نگاه میکنه؟


دلم از خواهر کوچکم شکسته.


هنوز محرم را درک نکرده ام. بشدت درگیر خودخواهی و دیگرخواهی و تمامی خواهی نخواهی های ممکن هستم.


زنانگی جزو صفات ذات خلقت من است و این روزها خدا میداند چقدر عَرَضی هستم . نمیخواستم ادامه تحصیل بدهم. نمیخواستم صبح تا شب کارمند باشم.دلم بچه میخواهد اما وضعیتم برای سرپرستی بچه مناسب تر است تا مادری بچه. اف به تو ای روزگار.


این آهنگ ابی را گوش می کنم. من بدبین شده ام  یا جدیداً مضمون  تمامی آهنگ های ابی این است که بیا گولت بزنم؟ 


وجود یک همکار باردار در واحد، فضای کاری را قشنگ میکند. این روزها گاهی پناه می برم به همکارم. دکمه های مانتویش را باز میکنم. دستم را می برم زیر پیراهنش و  عشق را به بریل میخوانم. بهتر وقتی ست که واحد خالی باشد و لپم را بچسبانم به شکمش.