X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 26 بهمن 1395

حلوا به کسی ده که محبت نچشیده


دل آسمان بین برف و باران مردد بود، دل من بین یاسین  و مریم(ع)... نشستم کنار ستون مدفن آقای نخودکی، تکیه دادم به گنجه ی کتابها، آسمان گفت برف و من زمزمه کردم کاف ها یا عین صاد... توی ایران جایی از اینجا عزیز تر بلد بودم؟ نبودم. برف می بارید، من آب می شدم. گفته بودند چرا می خواهید اینجا دفن شوید و شنیده بودند که امام مهربان اینجا نشسته بودند و زیارت کنندگانشان را عیادت میکردند... نشسته بودم کنار کرسی امام مهربان، دلم زمهریر و گونه هایم آتش مذاب... اگر اینجا نمیگفتم چه میکردم؟ دیگر به چه امیدی هر شب قصه ی مردی را می خواندم که به یحیای تعمیددهنده بشارتش داده بودند و گفته بودند کذالک...
کجا بودی کذالک من؟ کجا بودی تا سرم را به سینه ات فشار دهی و بگویی هیسسسس حرف نزن. منکه حرفی نمی زدم، حرفی نداشتم.فقط نگاه میکردم، به برف که می بارید ، به گنبدی که میدرخشید و به اسم خانمی که با پارچه ی سیاه درآمیخته بود... فاطمه...فاطمه ... فاطمه... دستم را گذاشتم روی شکمش و توی دلم گفتم یا یحیای تعمید دهنده ، یا حسینا و دلم برای مادرنشدنم سوخت. اگر اینجا نمیگفتم کجا میگفتم؟ اینهمه آدم همه مسخ، دست میگذاشتند روی سینه شان و زیرلب قربان صدقه میرفتند و تعظیم میکردند. من کجا بودم؟ چرا همه یادم بودند و خودم نه؟ کجا گم شده بودم حسینا؟ چرا نمی آمدی تن مچاله ام را بغل کنی و ببری زیر لوستر سبز؟ من که اذن دخول را خوانده بودم. نخوانده بودم؟ این دیگر کدام بدبختی بود که نیمه شب آورده بودند برای وداع؟ به عزت و شرف لااله الاالله... انگار رویم را ترمه ی قهوه ای کشیده بودند و تو بغلم کرده بودی و طوافم میدادی. حسینایی غیرتو نبود و نیست. صورتم را فشار دادم به بازویت... بوی کندر و اسپند پیچید توی مشامم، دلم خواست مرده باشم...
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.