X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 4 اسفند 1395

روبان صورتی و چشمهای سرخ


یادم هست که تابستان هشت سالگی بود. خانه پدربزرگ بودیم و غم  و نگرانی  مشق و مدرسه در میان نبود. صبحها بعد از صبحانه فرار می کردم به خلوت ته باغ و غرق در فلسفه ی بی بدیل آفرینش، پیچیده در صدای گنجشک ها و سسک ها، لانه ی مورچه ها را می جوریدم... ته باغ، بین آن دوتا سپیدار قدیمی، پشت درخت توت متواضع، اطاق آبی من بود. آنجا تصور وجود خدا دیگر شبیه ناممکن ها نبود: مگر نه اینکه خودم نیز می دیدم و دیده نمی شدم؟ و خدا بودن در ذهن هشت ساله ی من چه شیرین می نمود ... در اتاق بی سقفم صدای سکوت را کشف کردم، و بوی زمان را که عصر و صبح و شب بسیار توفیر داشتند و طعم فراموشی را که ترکیبی از صمغ کاج و آلبالوی کال بود... اتاق، سخاوتمندانه به من جفت گیری حشرات را نشان داد و شکار  رفتن سرحوصله ی عنکبوت ها  و بزرگ شدن جوجه ی سار را، اما مقام بزرگترین تجربه همچنان در دستان سپیدار است. همان که روی تنه اش زنجره ای ساعتها تقلا کرد و تقلا کرد و تقلا کرد تا تیره ی پشتش شکافت و آواز تولدش را خواند که : پوست انداختن درد دارد، رشد درد دارد، درد دارد، درد دارد...

نظرات (4)
کامشین من گمت کردم. آدرس وبلاگت رو بده.

امضا: خواننده ی چند وقت پیشت! که در طی تعویض لپ تاپ گمت کرد!
جواب: سلام ریحانه جان
http://kamsin.blog.ir/

دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 13:50
lili [ web ]
سلام
من هم با صدای بلند اعلام میکنم دررررد دارد
جواب: سلام
الهی همه درد ها مثل درد زایمان باشد و ثمره ای شیرین بجا بگذارد

دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 09:48
نوشا جون حالت خوبه؟!!
خیلی کم هستی و کم مینویسی و کم میایی و مراقبِ حالِ دلِ دلتنگ ما نیستی❤
این پست ت خیلی برای منِ بیسواد،سطحش بالا بود
دوستت دارم
جواب: سلام
خوبم عزیزجان
کم سعادت نوشتن هستم این روزها

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 20:37
دور از جون شما نوشا جان
زنجره اون همه جون می کنه و بعد ده دوازده روز بیشتر زنده نیست! گاهی فکر می کنم آیا می ارزه هوای بیرون و عمر کوتاهش به زیستن طولانی در زیر خاک و حالتی پیله وار.
زندگی به مرور این پوست اندازی را سخت تر و نتیجه اش را بی اهمیت تر جلوه می ده.
جون من برای تحول روحی و فکری خودت ار مثال بهتری استفاده کن و از پروانه و زنجره دل بکن. شما بخواهی می توانی از یک گردو کوچولو تبدیل به درختی تناور بشی. گردو هم اول باید پوسته خودش را بشکنه و صبر کنه تا اون درختی بشه که وجودش مایه لطف به همه است من جمله زنجره و بقیه جک و جونور های عالم.
جواب: سلام سلام
چطوری شیرین کام جان من
من در حال تحول نیستم
حتی در حال رشد هم نیستم(البته اگر رشد عرضی را بیخیال شویم)
مثل خودت معتقدم خیلی جاها این پوست اندازی اصلا ارزش ندارد چون مصداق رشد نیست
راستش خودم توی زندگی بارها کنده شدن پوستم را با رشد و پوست انداختن اشتباه گرفته ام.
برای همین هم پوست انداختن زنجره را دارنده ی مقام بزرگترین تجربه ندانشتم کامشینک. سپیدار را دانستم. و قصه ی سپیدار جداست

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 17:15
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.